اشعار پارسی...

باز باران، بی ترانه

در فراسوی رنگین کمان، دیاری‌ست غریب…

          غریبگاهی برای آنان که در عرش شکستند.

در مأورای غربت نگاه‌های مردم شهر،

          تردید را لمس کردم و به سادگی گریستم.

صدای بی نفس کودکانی که در اوج خفقان فریاد‌ها می‌زد…

و دیروز ترس…          ترسی ناشی از بی پدری.

     و امروز غم…              غمی به وسعت اشک. 

          و فردا سکوت…               سکوتی از سر بی میلی.

شکستن در هر لحظه…

    شکستن در حالی که می‌دانی اینبار فاصله‌ها رقیب خاطره‌هاست…

 و انسان‌هایی که نفرت را به ثانیه‌هایت هِدْیه می‌دهند.

گِله…

اما از چه کسی؟

    وقتی خود مسبب تمامی سادگی‌هایی…

صداقت تا چه حد؟

          وقتی می‌دانی نابود خواهی شد…

و باز با کدامین نقاب به من می‌نگری؟

              سایه‌ی ترحمت را از زندگی‌ام محو کن، که دگر تاب و توانی نیست.

باز باران، ولی این بار بی ترانه…

     می‌رسد شب‌های خالی…

کاش فردا، در همان دنیای تنها، غربتم رنگ دِگر داشت.

           باز باران، بی ترانه…

8 آبان 1388

ماهی کوچک

در انبوهْ قطره‌های بی‌‌هم نفس، ماهی کوچکی زندگی می‌کرد.

     می‌نالید از بی‌مهری زمین و روزگاری که تشنه شده بود.

از درد بی‌درمانی که حتی در خلاء خاطره‌ها هم حس می‌شد.

       دنیایی‌ست پرالتهاب…

هنگامی که پر می‌شوی از لحظه‌های خالی از صدا…

آدمک‌های قصه‌ی مادربزرگ، بی‌بهانه می‌سوزانند،

    تا طعم نفرت را نچشیده لمس کنی…

چشمان ماهی کوچک بارانی‌ست…

       ماهی نگاهش را هنوز به درخشندگی ستاره‌ها تقدیم می‌کند.

او باور داشت: باز با باران باریدن را باید آموخت…

گاه بی گاه، به انعکاس لبخندهای تلخی می‌اندیشید که در گوشه کنار قلبش به یادگار مانده بود.

می‌ترسید… از بی‌پناهی… از اندوه بی‌کسی‌های پر از کینه…

    از فرداهایی که شاید نتوان ساخت…

تنهایی، به سادگی می‌شِکست، غروری را، که در دل می‌پروراند.

تیرگی، آرام آرام، باز با دل کوچکش عشق بازی می‌کرد…

    تا که سرانجام، تک مسافر قلب کوچکش شد.

می‌لرزد…    از عشق…

از آرامش نگاه‌هایی که با سرعت رو به کم‌سویی می‌شتابند.

    می‌گوید: از نفسی که رو به خاموشی می‌رود.

تا باز بهانه‌ای باشد، برای آنان که در امتداد افق به خاکستر پیوستند.

لحظه‌ای آن ماهی را به یاد آور…

    من همان ماهی کوچکم…

1388/8/14

سایه‌ای از نفرت

بی‌رنگ‌ترین دقایق را به زندگی‌ام هدیه دادی…

     و به خیالت تک فانوس جاده‌های تاریک بی‌کسی را خاموش کردی.

نفس‌های سنگینت را به روزنه‌ی قلبم راه دادم…

          و تو تنها، تیری از بی‌مهری در چشمانم فرو کردی.

و من همچنان عاشقت بودم…

اما بودنت سببی شد برای نابودی‌ام.

و اینبار با آسودگی خیال رهسپار شب‌های سرد بی‌هویتی می‌شوم.

لبخند بهانه‌ای بود برای با هم ماندن…

     اما تو تنها به پستی سادگی‌هایم خندیدی.

          و همچون سیل، قلب کوچکم را ویران کردی.

حال با وجود تمامی بی‌کسی‌ها، به خودت بیا…

کسی با کسی شوخی ندارد…

روزگار دِگر پناهی برای مسافران نیست.

دردناک است…

    وقتی سیل اشک امان را از خاطره‌هایت می‌بُرد،

         وقتی بر گذشته می‌اندیشی و تنها سایه‌ای از نفرت گذشته‌ات را در آغوش می‌کشد.

و سخت است که در همان ثانیه‌ها،

    مرگ،

        تنها همدم آرزوهایت باشد…

تاریخ نوشتن: 1388/8/21

تاریخ اِدیت کردن متن: 1403/5/24

ساعت 12:57 ظهر

دلخوشی‌های سبز

ناباورانه شکستی قلبی را که می‌دانستی،

     در حسرتت خالصانه می‌سوزد.

گذشتی از تمامی دلخوشی‌های سبزی که ساخته بودی.

می‌لرزید، صدایم با گرمی نگاهی که به افق‌ها خیره مانده بود…

باز بی‌تابم…

    چرا که خاموشی…

         ساکت‌تر از همیشه…

اندکی بایست، که هنوز محتاج است،

     قلب کوچکم به لبخندهای رهگذرت…

من تنها مسافر این جاده‌ها بودم…

حال چه کسی به سادگی از گناه من عبور خواهد کرد؟

یادگار روزهای سرد زندگی،

     بهانه‌ای شد برای بی‌کسی…

آسمان چشمانم، حرف تلخ خنده‌هایم را فهمید…

    اما…

        باز روزگار مرا بازی داد.

و این، آنی نبود که من می‌خواستم…

1388/9/19

ای کاش‌ها…

ای کاش دوست داشتن، همانند همان قصه‌ی شیرین کودکی قابل باور بود.

    ای کاش لحظه‌های بی خدا در هر ثانیه شکستن را می‌دیدی.

ای کاش بدانی بی‌تفاوت سپری کردن کار من نبود.

       ای کاش با جدایی‌ها لذت با هم بودن را پر نمی‌کردی.

ای کاش می‌دانستی، در انبوه همین بی‌کسی‌ها غرق در ابهامم…

     ای کاش تنهاترین غربت‌ها را کمی دیرتر به من هدیه می‌دادی،

             تا اندکی بیشتر زندگی کنم…

ای کاش هوای دلم این چنین ابری نبود.

و ای کاش، در همین ثانیه‌ها ای کاش‌ها را حس می‌کردی.

     و امروز در این پرتگاه به تماشای افق ایستاده‌ام…

             شاید که فردایی نباشد،

                    تا با خیالی آسوده پرواز کنم.

بدون تاریخ

راهی بی‌نشان

به دور دست‌ها می‌نگرم…

    افق در امتداد افق…

       به امتداد جاده‌ای تهی…

          به پوچی لبخند تلخ ماهی‌ها…

خورشید غروب می‌کند و چه با حرص قصد سوزاندن پولک‌هایم را دارد.

و حال با پسمانده‌های هزاران سال زندگی،

    در سکوتِ پاره‌های دل نمناکم،

         صدایی آشفته در انتهای خاموشی ابراز وجود می‌کند…

با حسی غریب می‌گوید: در تنگنای هوسناک این غروب پر تمنا و در گذرگاه پاره‌های وجودم…

                 دل زمستانی من،

                         همچنان شب زنده‌دارِ راهی بی‌نشان است…

                                 و من…

                                        تا آخرین لحظه، آرام نخواهم گرفت!

زندگی پوشالی…

گاهی اوقات مجبوری صبر کنی، تا حس کنی یکی باورت داره.

   گاهی اوقات پر از سکوتی، اما خوشحال از اینکه:

      حتی اگه حرفی واسه گفتن داشته باشی، توان فریاد نداری.

گاهی اوقات لبریزی از نگاه…

   اما دیگه چیزی نمونده که نگاش کنی.

گاهی اوقات خسته‌ای از آدما…

      اما می‌ترسی از این زندگی پوشالی،

           که تنها وادارت کرد، که از ابتدا تا انتها تنها به ناگفتنی‌هایی قانع باشی،

                که نابودت می‌کنه…

گاهی وقتا خاموشی، گاهی وقتا آروم…

    این حسرتا گفتنی نیست.

گاهی اوقات، روحت از تمام ناگفتنی‌ها پر می‌شه…

یه زمانایی، زندگی سخته…

      یه روزایی دلت می‌گیره…

          یه شبایی از سادگی لحظه‌هایی که بی‌صدا به روزگار می‌بازن، گریت می‌گیره…

اما چه فایده؟

    وقتی نتونی حتی خودت و از خودت خالی کنی!

گاهی وقتا هم بیزار می‌شی،

    زمانی که اوج حماقت‌های خودت و تو زلال چشماش می‌بینی…

از خواب می‌پری و تمام وجودت و یه ای کاش در آغوش می‌گیره…

                                                                           “ای کاش…”

بدون تاریخ

مرگ

نمی‌دانم پس از مرگ،

    چه کسی پیکر مرا در آغوش می‌کشد.

نمی‌دانم چگونه از یاد‌ها خواهم رفت.

نمی‌دانم در آن هنگام که با خاک همسفر شدم،

      چه کسی برای بودن‌ها و نبودن‌هایم اشک خواهد ریخت…

چه کسی می‌داند؟

در آن سوی جاده‌ها…

     به رهگذرانی که تنها راه عشق را پیموده‌اند چه می‌گذرد؟!!

نمی‌دانم در پس پرده‌ی تاریک تنهایی، چه کسی دستان سرد مرا خواهد گرفت.

نمی‌دانم در آن سوی خستگی‌ها، کسی در انتظار است یا نه…

    می‌ترسم…

        ترسی خالی از تمامی انسانیت‌ها…

ولی اینبار نه از برای مرگ…

از واقعیت مردمانی که دوست می‌پنداشتمشان…

   از حقیقت سایه روشن‌هایی که پس از مرگ، در مقابل چشمان حقیرم، به وضوح خواهند درخشید…

      از صدای آشِنایانی که در این لحظه برایم غریبه‌ترینند…

         از بی‌تابی پسرکی که به روی قبرم، غرق در تمناست…

            از شکست آیینه‌هایی که بی‌کسی ماهی کوچک را به رخ ثانیه‌ها می‌کشند…

از سردی نگاه‌هایی که با تعجب و حسرت امتداد کفن را می‌نگرند…

از فشار خاطره‌های تلخی که روحم را سوراخ می‌کند…

از انبوه نفس‌هایی که بیهوده به دستان روزگار سپردم…

بدون تاریخ

عشق از دست رفته

“پر از نفرت می‌شوم و سکوت می‌کنم…”

برای زیبایی لبخند معصومانه‌ی عشق از دست رفته‌ام، می‌نالم.

بارها از خود تهی می‌شوم به امید یک نفس.

    نفسی از جنس سایه روشن‌های دل تنگت…

در ابهام دقایقی که برایم بوی خون می‌دهد، غرق می‌شوم.

    در لحظه‌های بی‌کسی یک انسان از دست رفته خود را پیدا می‌کنم…

گذر قاصدک‌ها هر از گاهی به دیار من می‌افتد…

    در پاسخ سوالشان از غربت انتظار چه بگویم؟

نام تو کافی‌ست تا باز پر شوم از اشتیاق…

سحرگاه از پنجره‌ی خانه‌ی پر مهرتان نیم نگاهی به اتاقم می‌اندازی…

     تو نمی‌دانی که من سال‌هاست در آن اتاق نیستم.

و من هنوز می‌دانم بدون تو نمی‌توانم.

لرزش صدایم را در بازتاب نگاهت حس می‌کنم و این بار از تو خجالت می‌کشم…

       از تویی که هر بار مرا به بهانه‌ای بخشیدی…

و من گُمان می‌کردم، تو از تمام دنیا بی‌خبری!

و من هنوز تنهای تنها، شب‌ها را تا به طلوع خورشید سپری می‌کنم

      و به امید بازگشت لحظه‌ای با تو بودن…

این بار…

“پر از عشق می‌شوم و سکوت می‌کنم…”

بدون تاریخ

سحر با ناز

و سرمای وجودم، گاهی گرمای زمین را در خود می‌کِشد…

    و چه با لذت می‌شکنم و شکسته می‌شوم.

         و هر بار که در زلال چشمانی، انبوه سیاهی خود را می‌بینم…

                تنها لبخند می‌زنم که ای کاش این چنین تاریک نبودم.

غربت بی‌رحمانه‌ی شب، هر لحظه بیشتر مرا در خود حل می‌کند

و وادارم می‌کند که تنهاییم را فریاد بزنم

و همیشه این سوال را با خود تکرار می‌کنم:

که هستی‌ام در پس کدامین آسمان پنهان شده؟

و ای کاش تا وقتی “سحر” با “ناز” بیرون می‌آید،

                                               دوام بیاورم…‌

بدون تاریخ

ورود ممنوع

چه کسی توان هجی کردن تنهایی رو داره؟

    چه کسی غربت و رنگ می‌زنه؟

        چه کسی شکست و باور می‌کنه؟

             چه کسی فلاکت و لمس می‌کنه؟

من؟!!

یه من خالی از تمام آرزوهای قشنگی که تو این دنیا وجود داره.

بی‌خودی دل خوش نکن…

تو این دنیا هیچی نیست…

کی می‌دونه من خالی چه شکلیه؟

    روزای پوچی که بی‌هدف می‌سوزن…

         یا شبای سردی که بی‌دلیل خط می‌خورن…

گاه بی گاه مجبوری به خودت یادآوری کنی:

که این زندگی لعنتی، تمام دار و ندارته…

مجالی برای انتخاب نیست…

    اجباری برای تمام ثانیه‌هات…

ثانیه‌هایی که به زور زنده‌ان.

تو محوطه‌ی پریشونیم پا نذار.

     این جا، جایی برای تو نیست…

         این محیط تا اطلاع ثانوی مسدوده…

             ورود ممنوع…

بدون تاریخ

سنگ قبر آرزوهام

رهگذران عشق به سادگی می‌شکنند

زیرا در گذرگاه زمان، جایی برای بازماندگان دل سوخته نیست.

ثانیه‌ها این بار با آرامش خیال بازی می‌دهند،

زیرا آدمک‌ها در انتظار نفس‌هایی تازه جان می‌دهند.

این همه ترس…

   این همه اضطراب…

باز دلم در امتداد سایه‌ای از جنس باران بی‌تاب ماند.

امیدوار بود به روزهای روشن و چشم انتظار ثانیه‌هایی سبز…

و انگار نه انگار…

زمستانی سرد، دقایقی بی مفهوم…

دل نگرانی‌های منو…

آرامش آن چشمان بسته…

آری رفت…

رفت و گذشت از تمامی چشمه‌های اشکی که می‌دانست بعد از رفتنش از چشمانم سرازیر خواهد شد.

رفتنش آغاز همه‌ی حسرت‌های ناپیداست…

اما تلخ‌تر صدای شکستن شانه‌های نحیفم بود، که نادیده گرفته شد…

ای کاش، قصه‌ی عادت را باور می‌کردی.

قصه‌ی ماهی کوچک و تنگ شیشه‌ای…

و انبوه نفس‌هایی که ماهی به قطره‌های آب هدیه می‌کرد.

تو در کنار خدا آرام بخواب…

این تنهایی از آغاز برای من بود.

بدون تاریخ

اَبَر ثانیه‌ها…

آری…   در انتهای یک تنهایی خود را یافتی.

دیروز گریه می‌کردی و امروز لبریزی از شوق…

فردا خواهد رسید…   به همان سرعتی که امروزها رسیدند.

چشمانت را باز کن، آسمان منتظر توست…

ستاره‌ها را باور کن…

خورشید هنوز مثل ثانیه‌ها درخشان است.

دقیقه‌ها را با عشق خط خطی کن، چرا که اَبَر ثانیه‌ها باارزش‌ترند.

سکوی خوشبختی را حراج نزن…

ای کاش‌ها را یکی پس از دیگری خط بزن،

زیرا باز، می‌توانم‌ها پیش روی توست…

از مهتاب نترس…

او همان دوست همیشگی‌ست.

عشق را لمس کن، همانند همان حس زیبای با خدا بودن…

به یاد آور، شب‌هایی را که در هر لحظه، هزاران بار می‌شکستی.

و امید داشته باش به روزهایی که با غرور به دوردست‌ها می‌نگری…

و خوشحال باش، که امتداد جاده‌ی خوشبختی، همین جاست…

دفتر خاطرات را ورق بزن…

گرمای نگاه‌هایی که تا عمق وجود تو را به آتش می‌کشید.

و سرمای دستانی که گاه بی گاه به مقاومت مجبورت می‌کرد.

خود را در آغوش شب رها کن…

حال با تمامی سادگی‌ها زندگی کن

زندگی کن…   چرا که همچنان روزگار باقی‌ست…

چه تو باشی و چه نباشی…

بدون تاریخ

من و تخته سیاه

معلم پای تخته نوشت:    دوست یعنی…

دلم گرفت، حسابی غُصه‌ش گرفت…

یه چیزی رو شونه‌هام سنگینی کرد.

دستم به زور قلب غم‌دیدم نوشت: کسی که…

معلم پای تخته نوشت:   دوست یعنی کسی که…

دلم دوباره غُصه‌شو ادامه داد…

قطره اشکی که تو چشمام خونه داشت، جونشو به سادگیم کرایه داد.

قلبم به دستم یه کمی اشاره داد.

دستم دوباره دلم و ارائه داد:

خیلی آسون راهشو جدا کنه…

تو غمام یه نقطه شه فرار کنه…

دوست یعنی کسی که تو مشکلاتش اسممو صدا کنه…

وقتی دید آخر خطِ خودشو رها کنه…

دوست یعنی اونی که منو واسه خودش می‌خواست،

اونی که بودم نبود، مُردم نمُرد، خواستم نخواست…

دیگه نفس اَمون نداد، دلمم بی‌خودی داشت صبرم می‌داد.

چشمای خیسم به فکر اشکای پنجره بود.

پنجره داشت گریه می‌کرد، خودم دیدم…

حتماً اونم دلش واسه بی‌کسیام گرفته بود.

زنگ تفریح خورده بود.

هیچکسی جز من و تنهاییم توی کلاس نبود.

چشمام گِرد شد و از تعجب، یک دفعه افتادش به اون تخته سیاه…

می‌دونی معلمم چی رو اون تخته سیاه نوشته بود؟

نوشته بود: دوست یعنی کسی که از اولم هیچ وقت نبود.

1389/1/25

بی‌تاب آبی بی‌کران آسمان…

پاییز کوله‌بار خود را بسته بود و ماهی در انتظار استاد…

وقتی اولین سوز در وجودش رخنه کرد،

اطمینان یافت که زمستان از راه رسیده.

بغض اَمانش نمی‌داد…

به سختی حروف را در کنار هم چید و گفت: زمستان…

چه تلخ است قصه‌ی ماندن در این شهر شلوغ،

چه درد است قصه‌ی رفتن از این دنیای پوچ…

و اینک سبزترین حس خوش بودن یعنی تردید.

و حتی پروانه‌های مشکی احساس، برای سوختن آماده‌اند…

چه کسی می‌فهمد!

چه کسی می‌داند؟

که در اقیانوسی این چنین بی‌نهایت، شاید…

ماهی کوچکی بی‌تاب آبی بی‌کران آسمان باشد.

آسِمان زیبا، گه گاهی بی‌صدا می‌گرید…

و من شب‌ها با التماس، اشک‌هایش را از آب قرض می‌گیرم.

اشک‌هایش طعم خستگی دارد و من کوچک‌تر از آنم که به او باور هدیه کنم.

زمستان آرام می‌خندد، لبخندی تلخ از سادگی شاگرد کوچکش…

چاره چیست؟

هنگامی که پوچی لحظه به لحظه مرا بیشتر در خود می‌کشد؟

مقصر کیست؟!

من یا آسمان؟

او مرا نمی‌بیند…

من سکوت آسمان را از سر بزرگیش حس می‌کنم

ولی او زجه‌های مرا به خاطر کوچکیم نمی‌شنود.

توان مقابله نیست…

می‌گویند این رسم است…

می‌گویند این بازی‌ست…

بازی زمانه…

“سکوت – سکوت – سکوت”

زمستان آرام زیر لب زمزمه کرد:

“اشک‌های آسمان گَر طعم درد است، درد و دل‌های تو طعم سوختن دارد

گَر بِدیدی ناتوان خود را در این بین، انتظار از آسمان جستن خطر دارد”

1389/12/9

شغال‌ها زخم می‌زنند…

شب که از نیمه‌ی خود می‌گذرد نبش قبر می‌کنم.

جسد خود را به میهمانی هرزه‌هایی قبرستانی دور افتاده دعوت می‌کنم.

من مست بودم…

جرعه جرعه خون نوشیدم…

از روشنایی فرار کردم و با گرگ‌های گرسنه همبستر شدم.

سوار بر مرکب سیاهی دور شدم، تا مرزهای دیار بی‌همه چیزی…

در حوالی مغزهای عقب مانده از خویش گفتم تَرد شدم.

در لجن‌زار بی‌هویتی غرق شدم، غرق شدم.

من به خیالی شوم پشت کردم و آن شغال‌ها از پشت زخم زدند…

شب که از نیمه‌ی خود می‌گذرد…

من تَرک می‌خورم از گرمای کشنده‌ی تنت!

و ذوب می‌شوم از سرمای بی‌مفهوم هوست!

خاکستر سیگارم را کمی دورتر می‌تکانم؛

و تو…

سیگارت را کمی آن طرف‌تر، در نزدیکی برآمدگی تنم خاموش می‌کنی

و من می‌سوزم و می‌دانم شیطان می‌رقصد برای تو…

اگر هنوز قادر به شنیدن زجه‌هایم هستی…

به افکارت یادآور شو که بر گردن کبودم دِین دارد اگر،

ثانیه‌ای به حروم‌زاده‌ی ما بیاندیشد، که شبی، قرار است از این سینه‌ها درد بنوشد…

1391/5/25

چرا اینگونه؟!

صدای تک بعدی قدم‌های مردم این شهر، مغزم را سوراخ می‌کند.

اینجا حتی پطروسی نیست که انگشتان خود را در حفره‌های ذهنی‌ام فرو کند.

و من درست شبیه دیوانه‌ها با خودم حرف می‌زنم.

پیرمردی خمیده در کنارم می‌نشیند؛ سیگاری آتش می‌زند.

کمی اغراق بد نیست، هان؟

و این سوال هزاران بار در سرم تکرار می‌شود:

چرا اینگونه؟!

مردی فریاد می‌زند: درود…

و تمامی رشته‌های آسیب دیده‌ی وجودم از کار می‌افتد…

زمین دور سرم می‌چرخد…

و درست رأس ساعت “تا اطلاع ثانوی قفل” از حرکت باز می‌ایستد.

نمی‌توانم به نوشتن ادامه دهم، چند باری این حس را تجربه کرده‌ام…

حس گندی دارد، انگار نمی‌توانم به اطرافیانم پز بدهم که نویسنده‌ام…

در انتها تو این من خودنما را باور می‌کنی یا این من ساده را؟

4/6/1391

نطفه‌ی درد

گلویم چرک می‌کند از سردی نگاه‌های مادر

و چون تنها چرک‌خشک‌کن تنهاییم آغوش اوست

تب می‌کنم از نداری…

تن مادر سال‌هاست با خاک عشق بازی می‌کند و

نُه ماه دیگر؛ نطفه‌ی درد برادرم خواهد شد

در هفت روزگی این نداری، آسمان پا به پای من گریه خواهد کرد.

و آن روز تمام دار و ندار من سنگ سیاهی‌ست؛ که نام مادر به آن هدْیه شده.

درست در تقاطع بی‌کسی‌ها چهل روز گذشته و من هنوز نفس می‌کشم.

برمی‌گردیم به بی‌نهایت سال پیش…

زمانی که مادرم با اشک خندید!

نیمه شبی غرق زیبایی تولد یک فرزند زمستانی…

شاید اگر می‌دانستم سالها بعد، در شبی اینچنین تاریک، بغض‌ها را تلخ می‌نوشم.

در ابتدای راه، مادرم را با خود به دیار بهشتی‌ها می‌بردم.

اما پدر چی؟

افسوس که این خیال باور کردنی نیست.

سکوت خدا، غُصه‌های وقت و بی‌وقت مادر را در شب‌های آشفتگی انکار نخواهد کرد.

کور می‌شوم ار تاریکی بی‌انتهایی که زاده‌ی حقیقت است…

حقیقتی که مرگ نامیده می‌شود.

پی نوشت: این دردنامه وادارتان خواهد کرد به مرور خاطرات زنده‌ای، که هم اکنون برای من در اوج، چشمان خود را بسته…

1391/11/18

شب‌های کثیف بی‌هویتی…

هیچ انسان نمایی من دیوانه را لمس نکرد!

چرا که آخرین پیک به سلامتی آخرین رفاقت ریخته شد،

به روی زمینی که بوی تعفن ندانم‌کاریش آسمان را بلعیده بود.

و سیگارم لجن می‌بست از زهر لحن خاکستری حرف‌هایش…

خنده‌هایی به وسعت نفرت چشمانی که با آرامش، تنهاییت را سکوت می‌کرد.

از خیابان‌های زنان روسپی در شب‌های کثیف بی هویتی رد کرده

و فراری از حرم مطهرهای به ظاهر معصوم مردمان این دیار…

دلم یک جرعه خاکِ پاکِ تاک می‌خواهد.

تا دفن کنم این روح بی‌قرار مریض و سرکش را…

چوبه‌ی دار را اینبار برای دست‌های بی‌شرمم آماده کنید.

این دست‌ها تنها به کمک چشمان گریانی دوید، که زنا می‌کردند و

سیر نمی‌شدند از لذت دیدن برآمدگی جسم بی‌جان دخترک‌های شهر عزادارم…

به گونه‌های کبود رفاقت قسم؛

تف بر تار و پود این سادگی انداز و رد شو از من…

از من دیوانه‌ای که هیچ انسان نمایی حتی درکش نکرد.

بهمن ماه 1391

بی‌راهه…

امشب باز سیاهی فرمانروای اَبَر قدرت این کهکشان است و

ماه در همین اطراف قدم می‌زند

ستاره‌ها آتش می‌گیرند

و آسمان طبق عادت با دود مِه می‌سازد

و می‌بارد بر شب‌های من…

گاهی تمامی سیگارهای یک زن،

از شانه‌های یک مرد شروع می‌شود!

درست زمانی که پس کوچه‌ها، جای خالی آغوشش را به رُخش می‌کشند.

درست در تقاطع زمان و مکان…

همان بی‌راهه‌ای که در دامانش زمین می‌خورد

و زیر هجوم تنهایی به سادگی لِه می‌شود.

1391/12/11

منِ ناتمام…

بازگرد به خویش…

به این منِ ناتمام…

به این منِ آرمانی در توضیحات یک روانشناسِ کافه‌نشین…

به منی که به قول او مقصر نبودم.

و به تویی که به قول ما مقصر نیستی.
خودت را به جای سرزنش، نوازش کن.

نوازش کن که این بی‌قراری زاده‌ی توهم ماست.

ما در کنار هم آرام خواهیم شد…
یک روز…یک جا…

ما این قول را سال‌ها قبل از خلقت، از خدا گرفته‌ایم…

مگر نه اینکه حتی اگر سخنی پند آموز از شیطان شنیدی، از او بپذیر و سپاسگزار او باش؟

تو خود یک خلق کننده هستی دوست من…

آیا می‌توانی چیزی خلق کنی و دوستش نداشته باشی؟

پس حتی شیطانی که ما او را شرورترین موجود خلقت می‌نامیم، از نظر خالقش دوست داشتنی‌ست…

پس تو نیز از چشمان خدا به همه چیز نگاه کن و دوست بدار…

عشق جاری‌ست و انتهای راه روشن است…

“نفس بکش…”

خودآ…

همه چیز در جهان جای خودش

سبزآبیِ چشمانش همیشه کنار خودش

چشمک ستارگان بی‌وقفه برای خودش

درخشش شب هنگام مهتاب، به عشق خودش

طلوع خورشید، هر روز، به امید خودش

زیبایی‌های این دنیا به شکل افکار خودش

ایستادگی پر غرور کوه‌ها، به مِثال صلابت خودش

بارش نفس‌گیر باران، از مردانگی خودش

تمام کودکانه‌های من در امتداد خودش

قصه‌ی عشق، تقدیم به خودش

همه‌ی این شگفتی‌ها در وجود خودش

و همین‌ها، مرا نگه می‌دارد، در اطراف خودش

تاریخ نوشتن: 26/5/1403

ساعت 7:07 عصر

آن سوی آب‌ها…

خسته‌ام؛

خسته‌ام از همه‌ی آن کسانی که نیش زدند این روح زخمی‌ام را…

می‌روم؛

می‌روم به آن سوی آب‌هایی که اجساد در آن لال هستند

لال از سردی زندگی زیر آب…

و من مثل تلفظ، به آن سوی درد پناه می‌برم.

تا شاید رهایی را از قلبی پر غرور برای ثانیه‌ای قرض بگیرم.

و رهایی برای من تنها یک اسم نیست.

یک زندگی‌ست…

کویری که تشنه‌ی باران است و بارانی که از گناه مادر بشوید؛

تا شاید آرام گیرم.

و چه تلخ محاکمه‌ی مسخره و افسرده‌ی من چوب پایان را به خود می‌بیند.

قصه پایان می‌گیرد و من از خواب بیدار می‌شوم

درد می‌گیرد تمام تنم از باور این حس عجیب، که با بازگشتم فرو می‌ریزد…

قبل از سفر به استرالیا

تنها چند روز…

چند روزی با من باش، خودت را فراموش کن…

این خود حبس کرده در زندگی روزمره‌ات را…

چند روزی را با من سپری کن…

و بزرگترین پارادوکس انسانی را در خودت نقش ببند…

تنها چند روز به کودک درونت اجازه‌ی بازیگوشی بده

و بگذار برای چند دقیقه‌ای مغزت صمیمی‌ترین دوست قلبت شود.

چند روزی را با من باش…

با من عهد کن که بی‌دلیل قهقهه سر دهی

و اشک‌هایت را همین امشب برای لحظه‌ای به چشمانت قرض بده.

در این چند روز، پا به پای من، در آشپزخانه‌ی کوچکمان کیک با طعم بی‌خیالی بپز

و بهترین سرآشپز این سرزمین شو…

با ساده‌ترین زبان ممکن، برایت در این چند روز قصه خواهم گفت؛

قصه‌‌ی شاهزاده‌ی جوانی که پابرهنه است

و ملکه‌اش ترسی از جاده‌ها ندارد…

چند روزی را با من قهوه بنوش و موسیقی مورد علاقه‌ات را بی‌نهایت تکرار کن…

و به تمامی کسانی که پشت خط در انتظارند با لبخند “نه” بگو…

تنها چند روز با من باش و با خیالی آسوده تن خود را در حوالی شومینه رها کن…

و وقتی خستگی را فراموش کردی، با بهترین سنفونی تا به حال شنیده شده با من برقص…

و فقط چند روز با من باش، تا برایت واژه‌ی آزادی را حرف به حرف معنا کنم.

و وقتی چند روزمان به پایان رسید، بازگرد به خودت…

و کمی آرام‌تر به روزمرگی‌ات ادامه بده

21/1/1392

خار گشتم

خانه‌ام ویرانه گشت…

ساز و آواز دلم بر طبق عادت‌ها باز افسانه گشت…

خار گشتم؛ غربت دیرینه‌ام را خواب بُرد…

در پس دیروزها؛ امروزها را باد بُرد…

تاریخ کامل کردن 3/3/1403

تنها تر از قبل…

دلتنگ که می‌شوی آدم دیگری می‌شوی

کمی آرام‌تر، خسته‌تر، کمی تنها تر

و این نقطه‌ی سیاه هر روز پر رنگ‌تر از قبل خواهد شد

من با این سیاهی‌ها قصه می‌سازم

و باران که می‌بارد پاک می‌کنم قصه‌هایم را…

و من غصه‌هایم را بر هستی می‌تابانم

یخ‌ها آب می‌شوند

و دنیا را آب می‌گیرد

همه می‌میرند و من تنهاتر از قبل می‌شوم

درد مسئولیت…

مادر بزرگ زیر لب زمزمه می‌کرد:

گر صبر کنی، ز غوره حلوا سازم

صبر فریب بزرگی‌ست…

سالهاست با غوره‌ها کلنجار می‌روم ولی حلوا نمی‌شود

غریبه راست می‌گفت: بزرگ که شوی می‌فهمی

می‌فهمم…

ناله‌های شب هنگام جیرجیرک‌های پیر را می‌فهمم

دم دمای صبح، شکایت کلاغ‌های سیاه را می‌فهمم

درد و دل‌های رفتگر محله را می‌فهمم

صدا زدن خدا و بی جواب ماندن را می‌فهمم

خارج شدن روح از بدن را می‌فهمم

من آرامش طوفانی خدا را نیز می‌فهمم

و من همه‌ی این‌ها را از تنها تکیه‌گاهم، خدا می‌فهمم که تازه…

اگر بفهمم…

هر چقدر هم از خدا پنهان کنم

او می‌داند لبخندهایی از سر اجبار می‌زنم

من می‌فهمم او دوستم دارد ولی نمی‌دانم چرا او زودتر نمی‌آید

آیا خدا درد دارد؟

درد مسئولیتی که خود می‌داند چه سنگین است؟

و هیچ کس تا ابد نخواهد دانست که تنها مجازاتش خدا بودن است؟

خدا غم دارد، غمی به بزرگی فاصله‌ی خداییش تا روح بی جان من…

و من هیچم…

هیچ‌تر از هیچ ، در مقابل او…

دوستت دارم تنها پیشکشی‌ست که می‌توانم برایت بیاورم

تا کمی زندگی کنیم

تاریخ نوشتن نسخه‌ی اصلی: 23/6/1390

ساعت 3 صبح

تاریخ ویرایش نسخه‌ی جدید: 24/5/1403

ساعت 4:45 صبح

حروف اول اسم سحرناز…

سنگینی نفس‌هایم،

حرمت با تو بودن را خوب می‌دانست

رنگین‌کمانی تک‌رنگ

نقش کودکانه‌های مرا بازی می‌کرد

آرامشی بی‌انتها با لحن ارغوانی صدایت

زندانی برایم ساخت ابدی‌

خرید تخم‌مرغ شانسی برای خدا…

و سوزش لب خسته از حرفی که با آخرین پُک بهمن نقره‌ای رفیقم، شروع شد.

آیا خدا خسته از حرف بود؟

آیا خدا درد را احساس می‌کرد؟

من چطور باری از دوش او بردارم…

من… خیلی کوچکم…

من…

اگر از جیب کتت اسکناسی بردارم و برایت تخم‌مرغ شانسی یا پاستیل بخرم، باری از دوشت برداشته‌ام؟

اگر در باغچه‌ی خانه‌ات، روزی یک گل بکارم، خستگی‌ات در می‌رود؟

خدایا اصلاً به من بگو تو خسته هم می‌شوی؟

کسی را داری که برایت آب پرتغال بیاورد؟

کسی را داری که جوراب‌هایت را در بیاورد؟

خدایا، مهربان من، من خیلی کوچکم اما…

برایت شکلک در می‌آورم و تو را می‌خورم

جای تو در شکم من امن است، البته تو باید خودت وقتی آنجایی مواظب همه چیز باشی

چون اگر لحظه‌ای چشم از من برداری، همه چیز را به باد می‌دهم

پس با تو دست می‌دهم و عهد می‌بندم دوباره و دوباره که من هیچ کاره‌ام…

تاریخ نوشتن: 24/5/1403

تنها پناه…

سرنخ‌هایی که به وهم منتهی می‌شد و گورستانی در افکار آشفته‌اش…

پازل‌ها را کنار هم می‌چید، می‌چید، می‌چید با سرعت هر چه تمام‌تر با استرس زیاد از اینکه نکند خراب کنم و به موقع پازل را قاب شده تحویل بالا سری ندهم

حالا نمی‌دانم این استرس ناشی از فشار اطرافیان بود یا فشار کار؟!

من خیلی چیزها را هنوز نمی‌دانم

مثلاً هنوز نمی‌دانم می‌توانم نامهربان باشم یا نه؟!

ولی یک چیز را خوب می‌دانم…

من پشت و پناهی دارم که هیچکس را یارای مقابله با من نیست

تاریخ نوشتن: 24/5/1403

ساعت: 11:07 صبح

دایره‌ی لغات…

حجم سنگینی از کلمات در محور مغزم پیچ و تاب می‌خورد

دایره‌ی لغاتم محدود می‌شود به چهار حرف…

سین – کاف – واو – تِ

این واژه چه آشناست

و سه نقطه‌های در اسارت مانده‌ی من…

چه غریبانه از این آشنایی، آبستن می‌شوند

در مرحله‌ی گذر، همیشه وا می‌ماندم

اما التماسی می‌گوید؛ نه اینبار…

اگر می‌روی من را نیز با خود ببر

اگر می‌آیی، به سراغ من بیا

دستان من را بگیر

با من کمی آهسته و با صدای آرام سخن بگو

من… ؛ دلشکسته‌ام…

تو که خود همه چیز را می‌دانی همسفر من…

تاریخ نوشتن ابتدای متن: 3/1/1392

ساعت 3:08 صبح

تاریخ نوشتن قسمت دوم متن: 24/5/1403

ساعت 11:25 صبح

سگ مُرده‌ها…

و جاده‌ای که با پاره‌هایی از مه به بی‌راهه‌ها می‌رفت

و لجنزاری که در جسد سگ مرده‌ها غلطیده بود

و صدای زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه، طنین‌افکن دشت‌های بی‌هویت

و صدای شیون پیرزنی از قهقرای وجود من

لبخند‌هایی که بوی خون می‌داد

داستان را کوتاه می‌کنم

و من به مانند یک تکه یخ

برگشته از راهی که مرا خوب روشن کرده بود که آسمان همه جا یک رنگ است

مُرده‌ای متحرک…

حرفهایش را هیچکس باور نمی‌کرد…

اما…

من خوشبخترین مخلوق خداوند هستم

دختری که خدا او را الهه‌ی صلح نامید

مقداری سکوت از بهشت می‌خرم

بگذار خیال پردازی کنم

هرگونه که می‌خواهم

مگر چه از تو کم می‌شود؟

می‌خواهم همدم خدا باشم

تاریخ نوشتن اول شعر: 11/10/1390

ساعت 3:07 صبح

تاریخ نوشتن قسمت دوم شعر: 24/5/1403

ساعت 11:53 صبح

خدایا کمک کن…

امتداد نگاهش به انجیل کوچک قرمز رنگش گره خورده بود

بی‌تفاوت به حرف‌های همیشگی پدرش گوش می‌داد

صدها جواب منطقی در برابر رگبار سوالاتی که به سمتش روانه بود، در ذهن داشت

لبخندی تلخ و اشک‌هایی که اجازه‌ی رهاییشان در دستان غرور بود

پدر بزرگترین هدیه‌ی زندگی مرا به من داد

آشنایی من با خداوند و شناخت معرفت…

حال چگونه اینطور بی‌منطق کلمات را به سمتم شوت می‌کند؟

آیا تمام خدایش را به من داده و حال خود خدایی ندارد؟

اگر اینگونه است باید کمکش کنم، باید خدا را با او شریک شوم

خدایا…

من زخم خورده‌ی میانی راه هستم

و مقداری زیاد عصبانی و کُفری…

تو… بزرگی، مهربانی، بخشنده‌ای…

کاری کن من پدر و مادر خود را ببخشم

خداوندا هر چه تو صلاح می‌بینی…

تاریخ نوشتن: 24/5/1403

ساعت 12:05 ظهر

فرمانروای ماهی‌ها…

و پسرکی که فرمانروای همه جا بود

ساکن همان حوالی…

بالاتر از بی‌نهایت و پایین‌تر از گسل‌ها

آشنا با مردم سرزمین تنهایی

ابر و باد و ماه و ستارگان در دستانش

امتداد چشمانش، نقطه‌ای درخشان اما خط خطی را با هراس دنبال می‌کرد

و او چه بود؟

ماهی کوچکی در عمق بی‌کسی‌ها…

کوله بارش را بست

راهی جز رفتن نمی‌خواست، باید او را بر می‌گرداند

در لحظه‌ای که رفتن، اتمام معنا می‌شد

و آسمان شب به همراه فرشتگان دعاگو

پسرک سوار بر مرکب باد صبا، به قعر اقیانوس فرود آمد

سرما، تاریکی، زمینی تشنه…

ترسی عجیب…

ترسی ناشی از نبود کلامش

ماهی را آراااام در دستانش گرفت

و در گوشش زمزمه کرد

من… اینجام

به خاطر تو آمده‌ام

من دوستت دارم

آرام بگیر و رها باش…

تاریخ نوشتن: 24/5/1403

ساعت 12:30 ظهر

تنهایی…

چند سالی که گذشت از سن بلوغت

تو میشی سیزده ساله، این میشه اوج طلوعت

همه اینایی که فکر میکنی ته لذتِ

یه شبه خراب میشه رو سرت، این ته خِفَتِ

تاریخ نوشتن: 26/5/1403

ساعت 6:48 عصر

ساده…

من با زندگیش کاری ندارم ، چون تو زندگیش جایی ندارم

من ساده‌تر از اونم که بخوام ، براش بازی در بیارم

خط کبودهایم…

پاهایم سیراب از فاصله‌های طعنه‌دار

کوه‌های تکیه داده شده‌ای که خراب می‌شوند روی سرم ، یکی پس از دیگری

خیالی افسانه‌ای اسیر دندان‌های به تمسخر تیز شده‌ی اطرافیان

و صدایی منحوس که اینک اتمام مرا در سکوت چوب پایان می‌زند

و هوای سرفه‌ام سردتر می‌شود تا پیچ و مهره‌ی استقامتم را بالا بیاورم!

کمر خم خواهم کرد در آخر، نمیدانم…

این رود سر به زیر طغیان می‌کند، شبی این چنین تاریک

 بترس از نفرت بی‌انتهای چشمان لبخندگونم

لعنت به مجازی‌های بی‌مربوطی که بی اجازه وارد خط کبودهایم شدند

زندگی برای من چمن‌زار سرسبز با گل‌های بی‌شمار معنا نشد

و حتی آفتابی که کم و بیش آب کند این یخ بستگی کثافت‌بار روزمرگی متولد شده در دهه‌ای که آن را نسل سوخته لقب دادند

وای به روزی که نمک‌های خون‌گرمیَم بگندد و فضای شهر را مسموم کند

آن روز، از خون کودکان معصوم نیز نخواهم گذشت

و خدا را دچار پشیمانی خواهم کرد

مرا در انفرادی سرخوشی رها کنید، که در این من بی‌هویت، تیمارستانی قصد شورش دارد

In Jakarta

تاریخ نوشتن : 11/6/2013

شنبه به وقت ایران 21/2/1392

تاسف‌های کلیشه‌ای…

نمی‌دانم کیستی ای مرد…

هر که هستی، نبودت اشک سرریز می‌کند از سد پر شده‌ی وجود فرزندانت

و درد می‌خراشد بر قلب همسفرانم…

نمی‌دانم عشق را با کدامین میخ کوبیدی

که آرام نمی‌گیرند و پریشان از بی‌رنگیت؛ تلخ، سکوت می‌کنند

به این سوی آب‌ها پرواز کن،

که این فاصله‌ی لعنتی بی‌کسی کودکانت را به رخ باران می‌کشد

متنفر از ابراز با نهایت تاسف‌های کلیشه‌ای و احمقانه‌ای که مغزم را سوراخ می‌کنند

اعتراف خواهم کرد…

هیچ‌کس نخواهد فهمید، از این پس زخم بی‌پدری را چگونه به دوش خواهی کشید

تاریخ نوشتن: 30/5/2013

تقدیمی به چند نفر از دوستان که پدر خود را از دست داده‌اند

منطقه‌ی آزاد دلتنگی…

اینجا منطقه‌ی آزاد دلتنگی من است

و مرز در این سرزمین، حفاظ‌هایی کوتاه‌تر از قامت من معنا می‌شود

بی‌قراری در کالبد زمان محفوظ خواهد ماند

تا کِی؟

همیشه‌ای که دیر پایان می‌پذیرد و شاید هرگز…

به درون اتاق که کوچ می‌کنم

باردار می‌شوم از نعره‌ی صامت این چهار کنج متورم شده در غبار این تجاوز بی‌قانون…

چَشمهایم می‌مکند لبانش را…

من…

مستحق دیدن مغربی هستم که آفتاب به آن پناه نمی‌برد

و نفسم تشنج می‌کند از درماندگی…

باز عقب می‌مانم از عقربه‌های ثانیه شمار…

و احمقانه‌هایم تند می‌تپند از تکرار…

گناه من تنها، “همیشه” را غلیظ نوشتن بود

تاریخ نوشتن: 3/6/2013

چرا به توان علامت سوال…

چراهای بی در و پیکری که با شرافت طاق زده نشد

دیگر حتی از ابرهای توده توده‌ی فرای این حصارها انتظار بارش ندارم

امشب آسمان نه بغضی دارد نه اشکی…

شب‌های سرزمین من، با خط خطی آشفته وار این تنهایی سیاه‌تر می‌شد

آلوده شدم، آلوده‌ی گناهی که نامش مردم داری شد و قصه‌ی هولناک لبخند آغاز شد

تهی می‌شوم به توان ابدیت…

باز هم هیچ معجزه‌ای باور نمی‌کند که حالِ تمام شیطنت‌های من خراب است

آنقدر از درون فریاد خواهم کشید که این ناخودآگاه لعنتی از خواب بیدار شود

آخر حرف‌هایم را به او خواهم گفت

شعر را پایان می‌دهم؛ این کهنه دردهای من فروشی نیست

و باز لبخند می‌زنم…

حوصله‌ی توضیح دقیق این همه بی‌حوصلگی را ندارم!

تاریخ نوشتن: 11/6/2013

به خودت بیا…

دو رکعت نماز وحشت می‌خوانم از بند نافی که بریده شد

به نام مصدری که ساخته‌ی توهم بشریت است

تاس می‌ریزم و بی مقدمه تا بلوغ ادامه می‌دهم

معذن…

امشب فرمان لال بازی داده‌اند، لال شو…

من قانون شکن متولد شدم

تا ابوقرازه‌ی افکارم را در بُرجک اشکال پر نقصت فرو کنم

وقتی تمامی شکل‌ها برای تو در برآمدگی سینه‌ام خلاصه می‌شود

وقتی تب می‌کنی و خیس می‌شوی از رکوع و سجده‌ام…

وقتی از مرد بودن تنها به جنبشی نفس‌گیر اکتفا می‌کنی

حکم، حکم قطعی و نهایی بی‌وجودی توست

و تجدید نظری وجود نخواهد داشت

اقتدا می‌کنم به بی‌شرمی و تا توان فرشته‌ی مرگ برای پس گرفتن این انزجار؛ هار می‌شوم، قُربَتَن…

از قنوت اجتناب می‌کنم که تو خود نجاستی و این ننگ، با آب و خاک که نه، با آتش هم پاک نخواهد شد

خاتمه می‌دهم این بازی به ظاهر منصفانه‌ی طبیعتت را!

السلام علیک… ای حوریان در صف ایستاده بعد از من

السلام علیک… ای عدالت و انصاف رعایت شده بر سر جنسیت

السلام علیک… ای سیب‌های رسیده بر درخت هوس

تاریخ نوشتن: 2/6/1392

5 سوال – 1 جواب – 1 عذاب

احساساتی وصف ناپذیر گلویم را چنگ می‌زند

آنقدر تمایل به نابودی‌ام دارد که دلم ضعف می‌کند، از این همه مصمم بودن

اینبار حتی پرچم سفیدی که زمین را به آغوش می‌کشد، توان تاثیرگذاری ندارد

کار از کار گذشته و دستان نفرت به خونم آلوده شده

چه تضاد بی‌مفهومی در محیط تنم دوّار می‌چرخد

پس از یک خواب همیشگی با شرافت، فقط برای چند دقیقه خداوندگار این بی‌عدالتی من خواهم بود

اکنون تاریخ، منطق دیگری را داراست…

انتقام این همه سال خودخوری را تنها در چند ثانیه می‌توان گرفت

شمارش معکوس آغاز می‌شود و در یک قدمی مبدأ انجماد؛ ناقوس به صدا در می‌آید…

سوال اول: از کدام یک از شما که باعث و بانی دردهای منجر به نفرت شده‌ی دخترک زمستانی بوده‌اید، شروع کنم؟

سوال دوم: من، چند صد سال آوارگی تحمیل شده با نگاهتان را با کدام ارزش در زندگیتان طاق بزنم؟

سوال سوم: با تکیه به حکم خودمختاری، خودسرانه از قوانین انسانیت سرپیچی کردید. حال با تکیه به حکم فرمانروایی، خودسرانه، قوانین آرامش را از کدامین منطقه محو کنم؟

سوال چهارم: پوسیده‌ترین نخ دل دخترک شهر مسمومتان را با شعار احمقانه‌ی غیرت و برتری، به چه جراتی قیچی زدید؟

سوال پنجم: با چشم‌هایی که از شهوت لحظه به لحظه باز و بسته می‌شد، با گوش‌هایی که از شنیدن خبر بی‌آبرویی یک دختر باکره و درماندگی یک مرد سیر نمی‌شد، با زبانی که با جسارت تمام، هر از گاهی همیشگی به افکار زن تنها و بی‌کسی که چند روزی، تنها چند روزی خودش را گم کرده بود، حمله‌ور می‌شد؛ با کدامین حکمت؛ درست در وقت نیاز، کور، کر، لال، نقش بازی کردید؟

جواب: هیچکس توان پاسخگویی به سوالات مذکور را نداشت و طبق قانون حکومت، خداوندگار این دقایق، حق عذاب نایل کردن را داراست.

عذاب: اینجانب مُرده‌ی شماره‌ی 24/12/1370/2/45 سین/الف با شعار بی‌عدالتی و حکمتی که تنها خود می‌دانم چیست، بنا به شرایط؛ با چشم و گوش بسته فرمان می‌دهم تا پایان این بازی غیر منصفانه، آرامش از تمامی مخلوقات گرفته شود و اعتراف می‌کنم با وجود دانش از بازگشت دوباره‌ی خود به زمین، این تصمیم را تغییر نخواهم داد.

تاریخ نوشتن: 4/10/2013

زمان نوشتن: 21:31 جمعه

به روایت تصویر…

سالهاست ابعاد بی‌مفهوم این روزمرگی را به روی کاغذ می‌آورم

امشب، روایت را برای نخستین بار برایت به تصویر می‌کشم

چشمانت را ببند و خوب نگاه کن…

شییییییییییییییی (صدای بارون)

تِق تِق تِق (صدای پای یک دختر با کفش)

ایییییییییییی (صدای باز شدن در)

اییییییییییی، تِق (صدای بسته شدن در)

انگار دنبال چیز خاصی می‌گردی توی کیفت

نمی‌خوای حرف بزنی؟

چرا بغض کردی؟ چرا دیگه نمی‌خندی؟

امیدوار بودم تموم شده باشه

خسته نمی‌شی از این ابر توده توده‌ای که هر شب بالای سرت می‌سازی و ازش انتظار بارش داری؟

اصلاً حرف نزن، واسه کی مهمه؟

فکر می‌کنی با سکوت خیلی جذاب‌تر به نظر میای؟

یه سوال؟

میشه بهم اجازه بدی وارد بدنت بشم؟

می‌خوام برم ته ته ته قلبت…

نه نه نه…

باید برم توی مغزت؛ فکر می‌کنم چند تا از رشته‌های عصبی مغزت شدیداً آسیب دیده…

من می‌تونم بهت کمک کنم ترمیمشون کنی

البته اگه بهم اجازه بدی…

یه راه حلم واسه رگ گرفتگی قلبت دارم

فکر می‌کنم شاید اگه واسه چند دِیقه دستمو رو رگت فشار بدم و بعد ول کنم، بهش بَر می‌خوره و دوباره مثل روز اول کار می‌کنه

خُب؛ حالا اجازه میدی وارد بدنت بشم؟

ببین… قبول دارم، حق با توئه…

ولی زیادی داری خودت و اذیت می‌کنی

آدما حرف تو رو نمی‌فهمن…

اونا با کفشای تو راه نرفتن، پس طبیعیه احساس خفگی کنی…

اونا به خودشون دروغ میگن

و با صدای بلند تو رو به خاطر تفاوتت، محکوم می‌کنن

سعی نکن ادای آدمای خسته رو در بیاری

تو مُقصری!

تو اجازه دادی وارد بدنت بشن

انقدر نخاعت و فشار دادن که فلج شدی

اَه…

دیگه حس یه زن باردار و دارم که بوی ماهی سرخ کرده بهش می‌خوره

این آهنگ و عوض کن…

طبق تخمینی که می‌زنم حدوداً چند ساله داری به این آهنگ گوش میدی و جالب اینجایست هنوز گاهی وقتا اشتباه می‌خونیش…

هِی… هواست کجاست؟

خاکسترش ریخت روی زمین! اَه…

…

حسابی خیس شدی، نمی‌خوای لباساتو عوض کنی؟

تازه زیر چشماتم سیاه شده!

مگه مجبوری تو هوای بارونی این همه ریمل به چشمات بزنی؟

انقدر حرف زدم یادم رفت بپرسم، غذا خوردی؟

رنگت سفید شده، فکر کنم از گشنگیه…

چیزی نیست، نگران نشو، فشارت افتاده…

خوب میشی!

اِهه اِهه اِهه (صدای سُرفه)

این یه جور احساس شرمندگی باید درونت به وجود بیاره

خفه شدم، یکی دیگه روشن کردی؟

باشه، باشه…

دیگه هیچی نمیگم!

.

.

.

می‌خوام بخوابم لعنتی…

اونجوری نگام نکن، خب نمی‌تونم حرف نزنم!

تو عزیزترین کَس منی!

چرا نمی‌فهمی؟

صدای دختر: میشه تمومش کنی این حرفارو؟

ها ها بلاخره به حرف اومدی…

فقط خواهشاً اون دیالوگ مسخرت و دوباره تکرار نکن؛ “از دردای کوچیکه که آدم می‌ناله، ضربه که سهمگین باشه لال میشی”

می‌دونم، می‌دونم!

صدای دختر: ببین خفه میشی یا نه؟

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــُچ…

صدای دختر: باشه خودت خواستی!

(صدای شکستن آیینه)

تصویر صورت دخترکی که به توان چند شده

چیکه چیکه خونی که روی زمین می‌ریزه

چراغا خاموش میشه و دخترک باز تنشو روی تخت پهن می‌کنه!

من ترسم از امروز بود…

ترسم از امروزی که شرعی‌ترین خودکشی را رقم زد

ترسم از هوای بی‌هوای این غربت جا مانده در حجم خالی گلوی یک زن!

از فرار یک گذشته‌ی شوم به فردایی که آسمانش باز همان رنگ است

من ترسم از امروز بود

از امروزی که مرز، تاثیر چندانی بر درد ندارد

از امروزی که تاوان بی‌پردگی نابودی یک رهایی را خبر می‌دهد

از امروزی که منطقِ ترسیمِ تحریک آمیز این هم آغوشی، تفسیر عادلانه‌ای ندارد

و از امروزی که دندان‌هایم درد می‌کند

از فشار قبر گناهی که نامش جوانی بود

نمی‌دانم، من ترسم از امروز بود

از امروزی که صداها در سرم می‌پیچد

و برای کالبدشکافی دیگر خیلی دیر شده

من آماده‌ی رفتن به وحشت‌خانه‌ی دنیایت هستم!

تنها یک سوال می‌پرسم و بس:

مگر او مرد نبود؟!

تاریخ نوشتن: 11 دسمبر 2013

7:42 صبح

تقدیم به خدا

چند خطی سکوت…

دیوار…

از بال‌های بسته‌ی پرنده‌ی شهر برایت می‌نویسم

تا بلند پروازی‌های احمقانه‌ی یک انسان…

از آبروی ریخته شده‌ی یک زن بی‌کَس

تا آبروداری بی‌نظیر یک کدبانو برای یک مهمان…

از جوش‌های بلوغ یک نوجوان

تا غده‌های سرطانی یک نسل در باطن ویران…

از بی‌خوابی‌های غیر منطقی و کسل‌کننده‌ی یک پیرمرد در کالبد پسرکی بیست و چند ساله

تا خواب عمیق یک ملت بیمار…

از اصرار و انکار…

از انکار انگشت اشاره‌ای که به سوی من و تو بود

تا اصرار فهماندن بی‌گناهیِ اتهام بی‌جایی که حق ما نبود…

از کلیشه و رئال…

از زیرگذرهای خالی از صدا

تا فریادهایی که گوش‌هایم را جر می‌داد…

از بغض‌های هر چند دقیقه یکبار و تکرار

تا جَویدن ناخن انگشان هر دو دست اینبار…

من برایت از صبح می‌نویسم…

از صبحی دلنگیز با هوایی بی‌حال

تا شب‌های بی‌قراری و پاکت پاکت سیگار…

از عرق شرم یک پدر، تنها برای خرید یک گیتار

تا عرق خوردن در دوره‌همی‌های چند جوان بیکار…

از گریه و نگرانی‌های مادری درمانده و ناچار

تا قهقهه‌های دخترکی مست و پا کار…

از ساعتی که عقربه‌هایش، درست لحظه‌ای که باید می‌دویدند، یاد فروغ و فرهاد و داریوش و نعشه‌بازی می‌افتادند…

چرت می‌زدند و من…

چند خطی سکوت می‌کنم به احترام این دیوار!

دیواری که سد آرزوهای تو بود و تنها تکیه‌گاه من

من از تفاوت آسِمانی ابری برایت می‌نویسم

از لبخندت در یک شب بارانی آس

تا گریه‌ام در همان شب بارانی خاص

تو در راه‌پله‌های حرم سرایت آن شب،

طومار طومار رسوایی خلق می‌کردی و من…

در بن‌بست تنهاییم، کاغذ کاغذ بی‌فردایی خط‌خطی می‌کردم

برای من از دیوار حرف نزن…

من به احترام این دیوار، چند سالی را سکوت کردم…

تاریخ نوشتن: 25/1/2014

حوالی 5 صبح

هدیه‌ی تولد بیست و دو سالگی…

مزه مزه کن…

دهانت تلخ می‌شود

حماقت را مزه مزه کن…

بدون مزه، جرعه جرعه تا دلشوره‌ی خرابی

به سلامتی قضاوتی که انتهای برگه‌ات را مردودی مُهر می‌زند

مزه مزه کن…

پیک را آرام زمین بگذار

به همین تلخی، دروازه‌های تهمت شهر هنوز باز است

عَدالَت و پار از غیبت پروردگار…

که صداقط بود و چه آشوبی…

مردم این دیار همه ناشنوا بودند و من…

می‌سوختم از تب فریاد

فریاد بنوش با مزه‌ی سکوت…

به سلامتی تناقضی چندش آور

که خش می‌اندازد، بر روح پر فتوحت…

من با این تناقض سالها عشق‌بازی کردم و

حاصل فرزندی نامشروع شد به نام درد…

درد می‌کشیدم از زایمانی که این زندگی مشترک را پایدارتر می‌کرد

درد زندگی و زایمان و زنندگی این زنانگی را مزه مزه کن

و اینبار بالا بیاور

و در کثافت این تجدید بمیر

و اسفند از خواب بیدار شو!

تاریخ نوشتن: 21/2/2014

چهار روز زندگی در مکعب…

موضوع تکراری نیست،

تکرار دیواری‌ست که پایش را همیشه از گلیمش فراتر می‌گذارد

به دنیای به جنون رسیده‌ی عمدی بشریت خوش آمدید

مکعبی سفید از جنس حرف؛ از تولد روشن فکری تا امروز

در بُعد سوم این چهار خط، چهار نبض نهفته است

نبض‌هایی به پوچی هر کدام چهار صد قرن روزمرگی

و متضادهایی که به راحتی کنار هم نفس می‌کشند

سکوت، فریاد

اشک، لبخند

دروغ، صداقت

من، شما

پای درد و دل بومی‌های این مکعب، ترس را به سادگی می‌توان نقاشی کرد

ترس از کُره‌ای که از دور تفسیر دو رنگ سبز و آبی‌ست

اما چند قدمی که با سرعت نور فرود بیایی،

حتی مادرانش شیر را به رنگ مشکی به خورد کودکان می‌دهند

اینجا زمین است و ساعت به وقت انسانیت خواب است

این ساعت لعنتی تنها یک قانون دارد

“شکستنی نیست”

اما اگر ثانیه‌های وجدانت از خواب پرید

فقط چهار روز در این مکعب زندگی کن و

مطمئن شو، که دیوانگی تنها یک اسم نیست!

تاریخ نوشتن: 5/4/2014

شنبه 22:58

کارد قرمز…

پاس‌کاری نکن

ما از ابتدا همبازی نبودیم

من مربی نیستم اما تو بازیکن نبودی

با بیست و سه گل خورده و هیچ گل به سر نزده

کارد قرمز را بینداز و از بین تماشاچیان عبور کن

نَوَد سال در هوای این زمین نفسم گرفت

تمام سگ دو زدن‌هایم آفساید اعلام شد

و تو برای من دَم از بازی جوانمردانه می‌زنی

و این در حالی بود، که داور در هوای تو بود

تنها هنر، تیرک دروازه بود که هر از گاهی در چشمانم قابت می‌کرد

پیراهنم مشکی بود؛ ای کاش در همان دروازه نَوَد سال پیش با روبانی از جنس ایهام دفنت می‌کردم؛

تا امروز در پنالتی بی عدل و بی شرمانه‌ی آخر، با غرور به باخت من نیشخند شوت نکنی

پاس‌کاری نکن

حمله کن که هیچ مدافعی نیست

ضربه بزن

حتی اگر سوت پایان به صدا درآمد

اینبار من در چهارچوب این خیانت ایستاده‌ام

محکم‌تر ضربه بزن

کلاغی رنگ…

تراوشات منحنی ذهنم درد می‌کند

و تمامی خط‌های صاف زیر بار این بیگانگی کمر خم کرده است

ستون فقرات این ایستادگی، افقی شد

مرزها را گِل بگیرند که تفسیر تغییری بی‌منطق شد

با هر رنگی حساب کنید، زاویه‌ی دید من کلاغی رنگ است

حاشیهی دید من کلاغی رنگ است

حاشیه، ضربان قلبی‌ست که تند و کند میشد

و اصالت نوع نگرشی‌ست که ترسیده بود… از این رهگذرهایی که مانده‌اند

و از آن ماندنی‌هایی که رفته‌اند

پوسته‌ی سطحی گنجایشم تَرَک که هیچ، مُبَدّل به زخمی عمیق و چند صد هزار ساله و چرکین است

شکایت از بی نمکی من نکن

در حصار روحی که بی‌کسی‌هاش شوره‌زاری‌ست

این قلم لعنتی به هرزه‌گاه این زن، می‌خندد

کاغذ تمام می‌شود و من…

هرگز شروع نخواهم شد

تاریخ نوشتن: 2 جولای 2014

چهارشنبه

ساعت: 23:46 دقیقه

کمی فکر کن…

خیابان‌ها پُر است از پرسه‌های بی سرانجام

و بغض‌هایی که هر از گاهی به جای شکسته شدن، فکر می‌کردند

هوای تَرَک خورده‌ی ذهنت شاید، اما غذای شور گونه‌هایت هرگز مسموم نخواهد شد

فکر کن

مشامت به پنجره‌ی باز عادت نکرد، سقف را خراب کن و درازکش کمی فکر کن

عینکت را بشکن، دنیا جاذبه‌ی طبیعی و مصنوعی ندارد

با چشمانی تار در تاریکی مطلق به صدای قلبت خوب فکر کن

اگر درگیر عقربه‌های عقب مانده‌ی روزمرگی شدی؛ به قرار نخواهی رسید؛ لباسهایت را پرت کن و به ته مزه‌ی قهوه و سیگار همیشگی‌ات فکر کن

شروع داستان سَرایی‌هایت را گردن زمین و زمان و هفت آسمان که انداختی

به پایان قصه خوب فکر کن…

دروغ‌هایت را با کمی خامه و عسل قورت می‌دهند

به حقیقت تلخ خودت، گَه گاهی فکر کن

موهای سپیدت اگر غنیمتی خانوادگی‌ست

به خط خطی زیر چشمانت در آینه فکر کن

تنهایی امروزت را کابوس پر ادعایی اطرافیانت تعبیر می‌کنی

به تنهایی یک انسان برای پی بردن به یک خط انسانیت خوب فکر کن

سرت شانه، شانه‌هایت دست نمی‌خواهند

دستانت را در گیجگاهت فرو کن و اندکی فکر کن

به حس بد نرسیدن به لذت عطسه‌های هر چند ماه یکبار

به بوی تعفن اتاقی که ساکنش شاید کمی بیشتر از سیگار اعتیاد داشت

به فردای روزی که درست یادت نیست چرا و چگونه بدنت تاوان پایه بودنت را زخم پس می‌دهد

به لخته‌های خونی که از دایره‌ای سفید با خطی کوتاه حالت تهوعت را تشدید می‌کرد

به خارشی به ظاهر لذت بخش و خوابی که اسمش چُرت بود، سیگاری که نکشیده خاکستر می‌شد

به بینی بی تقصیری که به جای هوا گَرد به خورد همسایه‌هایش می‌داد

به خنده‌های شیرین و هیچ و پوچی که در یک روز بهاری شاید کمی هم گریه‌دار بود

به انگشت‌هایی که کنار پُل تو را نشان می‌داد

به صدای قلبت که تحت کنترل مستقیم موسیقی بود

که اگر تند می‌شد، از سینه بیرون می‌زد و

اگر کند…

سنگ قبری آماده کنید!

حال که در خیابان‌ها پرسه‌های بی‌سرانجامت را تکرار می‌کنی

به بغض‌هایت بگو، به جای شکسته شدن، تنها اینبار کمی فکر کن

تاریخ نوشتن: 8/9/2014

دوشنبه

ساعت: 1:40 دقیقه

آرام نمی‌گیرم…

در پرتگاه خاموشی، با حس بغرنج سادگی، خلصه‌های بی‌نهایتم از ضربان افتاد

من آجرهای این ازدحام ذهنی و قلبی را با خیرگی چشمان خودم ملات زدم

رنگ بی‌تفاوتی را از میان هزاران رنگ مبهم و بی‌حس دیگر خودم طرح کشیدم

ته مانده‌ی بی‌خیالی‌هایم را روی کدام مستراح آشفتگی بالا بیاورم، تا دنیا باور کند آرام نمی‌گیرم

این منِ به باطن وحشی و یاقی به قبرستان هفتم زمین سقوط کرد

تو اندر خم کدام مسیر آسمانی؟!

تاریخ نوشتن: 3/1/2015

شنبه

ساعت: 6:34 صبح

رد پای روتین مردم…

قلم و کاغذ را به دست تو سپرده بودم

تو هم از این تکرار فرار می‌کنی؟

بگو…

از چهره‌های خالی و این جاده‌های خاکی

از امتداد مادی و، که تقسیم نشده خیلی عادی

از اون خنده‌های کج احمقانه و…

این رد پای روتین مردم

که از آخرین سقف انتهای این خونه، میخوان،

 تحت کنترل یه مشت بالاسری باشن

دروغ و سیاست هی بازی کنن،

با بُرد و باخت همدیگه ارضا میشن و

انگار تو گیلاسا واسشون نفرت سِرو می‌کنن

اینا هذیون نیست، یکم چشاتو باز کن

رانندگی مجازِ، تو مغزت بِرون که

از این تکرار جدا شی و یکم به اطرافت خیره شی

این روح لعنتی و جدا کن و برو بالاتر

و داستان و از بالاتر ببین

خوبه، همه کَله‌ها تو گوشی و رابطه‌هاشون همه مجازی شده

مجازی هم نشه

یه مجازی دیگه رابطه رو به مجازی شدن می‌رسونه

که همه دارن زندگی و ماشینی حس می‌کنن

کتاب و فکر و هدف و فهم و نمی‌فهمن!

نَود درصد کلاً توی داستان نیستن و این داستان واسه من از نوع ادامه‌دار همیشگیِ…

خوشی‌های کاذبم دلیل خوبیِ واسه ادامه‌ی راه

من از خودم انتظاری ندارم، چه برسه به تو!

نمی‌فهمی…

 صدای باران گاهی تا مرز جنون تنین دارد، نمی‌فهمی

خستگی‌هایم تا صدر سکوت حرف واپسین دارد، نمی‌فهمی

شعرهایم بوی نم گرفته‌اند، بِچِش

تازگی ندارد این جنون لعنتی، نمی‌فهمی

من تا قهقرای دیوانگی پیشروی کردم

تو فاصله‌ی دیروز تا امروز را نمی‌فهمی

از دیوار رد کردم و به آجر خندیدم

تو فریادهای بی‌صدایم را نمی‌فهمی

سادگی‌هایم برایت پوچ معنا شد

تو فرق زمین و آسمان را هم نمی‌فهمی

من از فرش، به عرش تو خندیدم

تو چرک‌های افسردگی را هم نمی‌فهمی

پشت آن گنبد نیلی، تک چراغی سخت تنها ماند

تو درد گنبد و نور را، یکایک هم نمی‌فهمی

مکان نوشتن: فستیوال وودفولک

من از دستان تو…

من با حمله‌ی احتمالی اسطوره‌ی داستان‌های همه پسند

من با حُفره‌های مکعب شکل تو خالی

من با جفت پوچ‌های لاجوردی مایل به خستگی

من با منطق بی منطق جنین‌های از خون تراشیده شده

من با دانسته‌هایی که شبیه ندانستن بود

و با ندانستن‌هایی که تنهاییم را به انزوا می‌کشاند

من از جنس قلم یکی از همین شماها

من از انتهای این کره‌ی آبی

با مردمان به ظاهر خاکی

من از سادگی یک من و…

من فراری از کلیشه‌های یک جماعت همیشه شاکی

من از همین حوالی و تو از دیار باقی

من از دستاوردهای مین‌گذاری شده‌ی همان راهی…

که فاتح غیور مردش روی دل مردمانش می‌گذاشت داغی…

که این چنین بُهت زده، غرق در امروزها، خیره به دوردست‌ها، حتی جمله‌هایم را به نقطه نمی‌رسانم

لبهایم روزه‌ی سکوت می‌گیرند و صدای نعره‌ی بی‌ابهتت مسیرم را شلاق قضاوت می‌زند

قید هنجره‌ام را بزنم

قید زندگی تو را می‌زنم

قید بی‌عرضگی‌ات را…

حوالی من حتی نفس نکش

بوی دهانه‌ی افکارت آزارم می‌دهد، ای آدمیزاد…

تاریخ نوشتن: 15 اپریل 2015

ساعت: 11:35 شب

تویی نمی‌بیند…

نفس که می‌کشم، آسمان که اشک می‌ریزد هیچ

سقف دلم که ترک می‌خورد هیچ

مغزم شُره می‌کند

کوری؟!

از آقایی خرمن سوختنش را در محور ذهنیت رنگین کمان طرح زدی

غیرت نداشته‌ات را روی کدام خشت خیس چاپ کنم؟

نفس نفس که می‌زنم، گُر می‌گیری

به وقت فرو کردن تک بچه‌ات، همانقدر خجالتی که به وقت فرو کردن عقایدت هار می‌شوی

این تضاد نهایت چند ماهی مرا در خود حل کند!

تو را دیر یا زود خواهد خورد

استخوان خاطراتت را به دست اسید معده‌ام می‌سپارم

نفس که نمی‌کشم، توهم قدرت فلجت می‌کند

مجرای نفست کابوس می‌بیند وقتی که ایمان بیاوری که هیچ کلاغی توی مترسک را برای خودت نمی‌خواهد

من اگر لال، این مسیر خاکی را قیر زدم…

من اگر کور، این غرور لعنتی را تیر زدم…

مخاطبی ندیدم که این سنگینی کَرَش نکند

حالا تو هی بگو “من”…

وقتی من، هیچ تویی نمی‌بیند

تاریخ نوشتن: 20 مِی 2015

چهارشنبه

ساعت: 8:56 شب

جانا، بگو نامت را…

کهکشان حقیقت را خودم در قاب حاشور زدم

از دوزخ زمان تا پل سقوط با دست پارو زدم

سیاهچال سکوت سوار تارتار هنجره‌ام عادت شد

کائنات و دستاوردهایش کنار بند بند واهمه‌ام بد رنگ شد

موجودیت مکان و استقامت خود را از ریشه ساطور زدم

برای ابدیت این روح تا بی‌نهایت زانو زدم

جانا، بگو نامت را، دگر طاقتی نیست

برای رسیدن به تو من از شروع تا به امروز هوا را جارو زدم

غنیمت جنگی…

دوست همیشگی من…

دلتنگی کلمه نیست

یه غنیمت جنگیِ

از تمام کلنجارهایی که با خودم میرم

تا به روم نیارم که چقدر دوریت کشنده بود

من مُرده‌ی متحرک این قبرستون بحث بر انگیزم

زودتر بیا…

بیا که دلم رو به روزای آفتابی آغوشت وعده دادم

دوست همیشگی من…

نذار خاموش شم، زیر این سیل خوفناک

رگبار اضطراب و افسردگی تو سلولای بدنم خونه کرده

من چیزی به اسم چتر واسم معنا نداره

دوست همیشگی من…

سقف تویی، ستون تویی، قرار تویی، سرپناه تویی…

تاریخ نوشتن: 24 سپتمبر

چهارشنبه

ساعت: 8:05 دقیقه

خدایت را کمی صدا کن…

انکار نکن، اصرار نکن، هدر کن…

دوست و دشمن را در یک زمان، بقل کن…

کابوس نبین، رویا نخر، عبور کن…

مرزها را جدا از جنسیت، مرور کن…

دعا نکن، چاه نکن، رها کن…

خیال خود را با بدنت، هم‌نوا کن…

آشوب نساز، کمک نکن، نگاه کن…

تا بی‌نهایت خدایت را کمی صدا کن…

موجودیت…

از معذل‌های مضطرب مشترکمان می‌نویسم

از ترویج مهربانی و تضعیف عشق

از تفهیم این بدبختی مُسری که های، ای هم کلاسی مراقب باش این ویروس به جانت نیفتد

خسته‌ام…

خسته از این خوشحالی‌های لحظه‌ای

از این حس خالی شدن در صدم ثانیه

من…

از لحظه لحظه‌ی این زندگی متعجبم!

تعجبم را می‌فهمی؟

ما حتی دوره‌ای را سپری کردیم که نه ابتدا را می‌دانستیم نه انتها را!

به چه بند بودیم؟

موجودیت بود و چه موجودیتی؟

موجودیت به بی‌ارزشی فراز و نشیب‌ها

بالا، پایین؛ بالا، پایین، اسممان را هم گذاشتند دو قطبی

هم کلاسی عزیزم یا ای بیمار محترم به هر نوعی

به من بگو…

بی حد و مرز…

تو حق انتخاب داشتی؟

با من یا بی من؟

از هر جایی که دل تنگت می‌خواهد…

تو کدام خاطره را انتخاب می‌کنی؟

لال که می‌شوم، دلایلی دارم که اگر بیشتر از این پا فشاری می‌کردم، به واقع لالم می‌کردند

روزگار طعم الکل دارد یا بستنی؟

من می‌ترسم، می‌فهمی؟

از خرید و فروش می‌ترسم

از مسابقه دادن و ندادن می‌ترسم

از خالی و پر شدن می‌ترسم

من از تمامی تضادها می‌ترسم لعنتی…

به من نخند

فقط به من بگو

تو هم از این تضادها می‌ترسی؟

من از این صداها که در سرم می‌پیچند می‌ترسم

و جالب اینجاست این را هم می‌دانم که قسمتی از زنده بودنم به همین صداها بستگی دارد

من مأمورم و معذور

که از این مابین عواطفی را انتخاب کنم

که کمتر به من آسیب می‌زند

و اگر خدا پا در میانی کند…

کمتر به تو…

سکوی دو، سلول دو، سکانس دو

مُدام تو این فکر بودم که این کلمات و نوشته‌ها رو به هم بچسبونم و یه کتاب چاپ کنم

وقتی به کلمات و نوشته‌ها فکر می‌کردم یه کتاب ازشون چاپ می‌شد

ولی وقتی به کتاب فکر می‌کردم، زمان می‌ایستاد

خیلی فلسفیش نمی‌کنم

داستان از اون روزی شروع شد که روی سکوی شماره‌ی دو، توی سلول شماره‌ی دو نشسته بودم که یهو یکی گفت: آماده؟ شروع می‌کنیم، سکانس دو و بعدش یه صدای تِق تو سرم وحشت بافت و من جلوی دوربینی که اصلاً وجود نداشت، زمین خوردم

و همه به من خندیدند

هِه…

یه جنگ درونی بود یا بیرونی، نمی‌دونم

خیلی هم مهم نیست

تنها چیزی که مهم بود این بود که زمین خوردنم حس داشت

و این که چقدر همه چیز واقعیه

همیشه مسئله همین بوده

یه طرف روحم می‌گفت: تو که یکی و داری که تو آنی، صدای اون یکی و تِق و دوربین و زمین خوردن و خندیدن و محو کنه، دیگه نگران چی هستی؟

خب چاپش کن

اون یکی طرف روحم می‌گفت: آخه می‌خوام نگهشون دارم تا خودش بیاد

یعنی کیش و مات…

یه خورده فکر کردم و گفتم پس بذار برات بگم:

“زخم‌هایی که شاهکار دست عزیزاته کم حرفی نیست”

شاید این کل چیزیِ که نمی‌دونم دوست دارم تو کتابم بیاد یا نیاد

دوباره…

دوباره آرزو نمی‌کنم و آفتاب طلوع می‌کند

دوباره دنیا و تمام ساعت‌هایش برعکس دور سَرم می‌چرخند و درست به مغزم که می‌رسند کوک می‌شوند

دوباره آرزو نمی‌کنم و آفتاب نمی‌سوزاند

می‌گویم نکند سوزن این دوباره، دوباره روی زندگی‌ام قفل کرده است؟!

دور در جا می‌زنم به شکل یک رقص ثابت و خسته کننده و تهوع آور

بالا نمی‌آورم، پایین می‌آورم و فردا تندتر می‌رقصم

پس کِی آواز می‌خوانم؟!

پس کِی قهوه می‌نوشم؟!

پس کِی آفتاب طلوع می‌کند؟

یا شاید غروب؟

اصلاً من چه می‌دانم!!!

کل منظور حرفم این است، پس کِی سرود ایستادگی سر می‌دهند؟

شاید پاهایم کمی خسته باشند

شاید یک فنجان قهوه هوس کرده باشم

شاید واقعاً نمی‌توانم از شادی و هیجان بنویسم

این بعضی از شماها چه اصراری دارید؟

تفاوت میان بازی من و تو…

در پرتوی غلیظ این خالی غلت می‌زنم

چند قدم به این سو و چند قدم به آن سو، شناور می‌خیزم

دقیق، شبیه کسی که نمی‌داند چیست؟

دوباره می‌پَرم، می‌جهم، می‌خزم

از پنجره‌ی امید به دنیا می‌نگرم

هیچ چیز شبیه قبل نیست

دستاوردهایی تازه از شاهکارهای بی‌نظیر دنیا

این پنجره و آن پنجره هیچ فرقی با هم ندارند

هر دو قابشان زجر است

و آن سویشان دختری از جنس صبر، سکوت

تفاوت میان بازی من و تو در شدت ذوق و هیجان اندازه‌گیری شده است

همان که من زیادی دارم و تو مشکوک می‌پنداریش

همان عجله‌ای که بعد از گِلگی کُند و کلافگی شد و باز بازی ادامه داشت

من از تو شروع کنم یا تو از من؟

من تو را تمام کرده‌ام یا تو مرا؟

که اینچنین مبهوط به هم خیره مانده‌ایم و کلمات فرار می‌کنند؟

من… به رسیدن خواهم رسید، اگر خدا جاده‌ای پهن کند

تاریخ نوشتن: 19 سپتامبر 2016

ساعت: 20:14 دقیقه

به خود آی…

حواشی صفحه‌ی حوادث

آن قسمتی که خاکستری بر هفت رنگ غلبه دارد

همان لکنتی که از ترکیبات شیمیایی به ارث بُردم

همان طبیعتی که آنچنان بکر هم نبود

همان خودنویسی که جوهرش ننوشته خشک شد

همان ساعت در همان کوچه‌ی قدیمی

که شلوغ بود و خالی از سکنه

به گُمانم تنهایی‌ام را گم کرده‌ام

خاطرات کودکی‌ام را

در این میان تنها دختری با من بود که موهایش سپید شده بود

زیر چشمانش خط خطی‌های شکسته

و کمرش کمی خمیده

آری…

من با من بود

اما آن من دیگر من نبود

تاریخ نوشتن: 31 جنوری

عقب تر ، جلوتر ، سکون

در فرو ریختگی دیوانه‌وار این منِ از من تُهی

از آنجایی که دریا شروع به عقب‌گرد می‌کند و خشکی‌ها پیشروی

از همان نقطه‌هایی که دلت قَنج می‌رود خط خطیشان کنی و

از همین منظره‌های لجن رنگِ نقش بسته که حتی سر و ته نیز معنایی برایت داستان نمی‌کنند

از کلافگی و درد مزمن ثانیه‌ای که حشره را از تارهای عنکبوت رها می‌کنی و

از ثانیه‌ی بعد از رهایی که به گرسنگی عنکبوت فکر می‌کنی

عقب‌تر می‌روی

و یاد کشتن غیر مستقیم یک جنین هنوز سر از تخم در نیاورده و خوردن مستقیمش تو را زجر می‌دهد

عقب‌تر می‌روی و با خود فرضیه می‌بافی که اگر موجودات، روزی ساکن این خط صاف خاکی بوده‌اند

چه گناهی را به پای اشک‌ها ریخته‌اند

که سایه‌ها اینطور پرواز می‌کنند؟!

که تو اینچنین از عشق هراسانی؟

عقب‌تر می‌روی و فرضیه روی فرضیه…

عقب‌تر می‌روی تا روز ازل و جلوتر می‌روی و ساکن می‌مانی

از عقب‌تر عقب‌تر می‌روی تا قبل از ازل و از جلوتر جلوتر می‌روی و بیشتر ساکن می‌مانی

عقب‌تر می‌روی و ساکن می‌مانی

ساکن می‌مانی و جلوتر می‌روی و ساکن می‌مانی

و…

تاریخ نوشتن: 29 دسامبر 2018

ساعت: 5:55 صبح

قصه‌ی یک گُل…

کودکی خیابان را ورق می‌زند

وجب به وجب فقر را متر می‌کند

نقطه به نقطه، خط به خط این تنهایی را سوال می‌کند

آرامش را تف می‌کند از سیلی محکمی که مادر از پدر خورد

باز متر می‌کندکه نکند ابتدا مادر، این جنون را طرح زده

بیزار می‌شود از خانواده و عشق و دوباره خود را در آغوش خانواده و عشق می‌بیند

تضاد گاهی حلقه مانند است و رنگی شبیه مرگ دارد

امروز سالها از آن روز می‌گذرد

و او به شکلی عجیب بین ایستادگی و رفتن است

دیگر خیابان را متر نمی‌کند

کت و شلوار می‌پوشد و کراوات می‌زند و هر روز به غیر از جمعه‌ها قاب عکس روی میز کارش را نگاه می‌کند و می‌گوید:

همان بهتر که ازدواج نکردم

بعد کمی با خود فکر می‌کند و می‌گوید:

اما اگر ازدواج می‌کردم خوشبخت بودم

و کسی به من گفت: او تا آخرین لحظه‌ی عمرش در تضاد ماند

و قصه‌ی یک گُل شروع شد

اسطوره‌ی معرفت من…

امشب می‌نویسم تقدیم به نور…

متفاوت با تمامی خط خطی‌های به ظاهر شعر

واژگانم را جست و جو می‌کنم و در نهایت تعجب نداشته، کلمه‌ای نمی‌یابم برای صدا زدنت

پس ساده می‌گویم:

خدایا؛

ای اسطوره‌ی معرفت من

چه زیبایی

چه ساده‌ای

چه نزدیک

و چه مهربان و بخشنده

دوستت دارم

رهایم نکن

تاریخ نوشتن: 29/1/2020

ساعت: 1:09 صبح

زیاد شد…

شب زیاد است و خفقان روشن

آذوقه‌ها را سال‌ها پیش موش‌ها خورده‌اند

و گُمان می‌کنم امشب، شب پایان من است

از رحم و استخوان و چشم و ناخن‌ها و کبد و کلیه و… که بگذریم

روحم…

روحم انگار در اوج نداری به سر می‌برد

نکند محو تماشای خود شوم

بامزه نیست، تلخ است

تلخی به رنگ ، کور رنگی…

زیاد شد

ای تو که این نوشته را می‌خوانی، برای روحم اندکی دعا کن!

انزجار…

پا فشاری روی مسیر اشتباه…

و سر حد نجابت…

کشمکش، از این سو به آن سو و بازگشت به این سو

دوباره خواستن چشیدن طعم گناه

و تجربه‌ی اولین از خود بی خود شدن و نشدن

ملاقات یک بی‌نهایت نخواستن و یک بی‌انتها خواستن

شوک، نبایدها، انزجار، شرم

چهار حس و رمز دیوانگی

و اما برای کودک درونم مقدس ماندن هم آغوشی و واقعی لبخند زدن را آرزومندم

تازگی‌ها چه سرسام‌آور است این زنانگی

گویی بد بیاری سیگارش را از آتش قلبم روشن می‌کند

در اوج جنون!؟

زمین احساس ندارد

بابا نان ندارد

آسمان باران ندارد

مادر صبر ندارد

خدا کودک ندارد

کودک حق ندارد

کودک درد دارد

کودک مُرده بود و خدا نفهمید

آنها کودک را مُرده می‌خواستند

آن یکی‌ها خواستار اعدامند

تو…

وقتی به تو فکر می‌کنم، دوست دارم با هم دوست باشیم

تو چطور به من نگاه می‌کنی؟

شاید خیلی مهیب، حتی رویایمان سقوط کرده باشد

اما…

سقوط رویا پایان داستان ماست؟

یا سقوطش مثل برف زیباست؟

من اغراق نمی‌کنم، ما همدیگر را دوست داشتیم

بگو…

چگونه بشنوم صدای انتخابت را؟

به من زنگ می‌زنی؟

یا به سراغم می‌آیی تا کمی حرف بزنیم؟

و یا ته دلت می‌گویی، چه دلش خوش است؟

من برای تو نوشتم تا بدانی بدون تو حال هیچ بهشتی خوب نیست

کاش تو هم برای من بنویسی…

تاریخ نوشتن: 8/3/2020

ساعت: 23:57

یکشنبه

نور و عینک…

کوچکتر که بودم، پازلی داشتم که بارها از اول آن را خراب می‌کردم و می‌ساختم

از کشیدن نقاشی سیر نمی‌شدم

مادرم می‌گوید: صدها کتاب داشتم که اصرار می‌کردم بارها مادرم آنها را برایم بخواند

تک بچه بودم

توی اتاقم با عروسک‌هایم بازی می‌کردم و از صحبت با آنها لذت می‌بردم

شمع روشن می‌کردم

بلد نبودم گیتار بزنم اما ساعت‌ها با گیتار صدا در می‌آوردم

پشت میز تحریرم می‌نشستم و ادای مدیر عامل بزرگترین شرکت دنیا را در می‌آوردم و به پرونده‌ها رسیدگی می‌کردم

گاهی برای مردم دنیا سخنرانی می‌کردم

گاهی مثل همین الان می‌نوشتم

اتاقم را مرتب می‌کردم، می‌رقصیدم، به موسیقی‌ مورد علاقه‌ام گوش می‌دادم

هر چه بزرگتر می‌شدم انگار دنیا کوچکتر می‌شد

و امروز در سن بیست و هشت سالگی، بی‌قراری مخوف و منحوسی از این خلوتکده‌ی “چه کنم؟” سرریز می‌کند

و من نگرانم…

گاهی به اطراف خود نگاه می‌کنم و گویا کار زیادی برای انجام دادن نیست!

انگار زنده‌ام ولی باید مُرده باشم

.

.

.

تا اینجا را نوشته بودم که قلم از رقص افتاد

دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسید

انگار ورود کلمات به مغزم ممنوع اعلام شده بود

دفتر را بستم

آن روز گذشت

امروز دفتر را باز کردم و ادامه‌ی داستان

انگار زنده‌ام ولی باید مُرده باشم

گاهی با خود می‌اندیشم که خدا وقتی مخلوقاتش را آفرید

اگر همان ابتدای کار به آنها اجازه می‌داد که همه چیز را ببینند

تمامی مخلوقات از شدت نورِ موجود از بین می‌رفتند

پس یک عینک آفتابی به اسم زندگی در زمان و مکان به آنها هدیه داد تا چشمشان کم کم عادت کند

و پس از مدتی عینک را بردارد…

و گاهی با خود می‌ترسم

راست اگر بگویم نه از اینکه به روز عشق نرسیم

از انتظار می‌ترسم

از بد بیاریِ ترسیدن می‌ترسم

شبیه کسی که می‌خواهد جلوی زمان را بگیرد، دستپاچه، به شکل ناموزونی می‌رقصم

منظورم را فهمیدی؟

تلاش می‌کنم فکرم را، حرفم را پس بگیرم ولی چطور؟

حرفم از دهانم خارج شده

برای همین شبیه کسی هستم که با دشمن فرضی می‌جنگد و یک هیچ شکست می‌خورد؟

اصلاً غلط کردم

از انتظار نمی‌ترسم

من همچنان امید دارم

خسته می‌شوم…

به نفس نفس می‌افتم

کاش عینک را بردارد خدا…

نسل گندی بودیم…

حوالی دلتنگی من پرسه نزن

من با سکوت تو نمی‌توانم چشمهایت را بخوانم

یاد سیب که می‌افتم، تلخ لبخند می‌زنم

این منِ غربتی، هزاران هزار بار سیب را گاز زدم

وقت برای خندیدن از ته دل، همیشه کم داشتم

نسل گندی بودیم، نسلی که میان درود و بدرودش فرصت چندانی نبود

من همیشه یک دل سیر برای دوریت، مشکی می‌پوشم

حال این روزهای من…

این روزها گاهی همیشگی، درد زیادی را با خود حمل می‌کنم

هر چه صدا می‌زنم خدا را، گاهی هر از گاهی، جوابی می‌آید

این روزها هر اَبَر لحظه، گویی زیر ذره بین دیوانگی‌ست

و من امیدوارم آفتابی پشت این ذره بین نباشد

گریه‌ام می‌گیرد، چون می‌دانم شب است و باز می‌ترسم

این روزها حتی قلم فرار می‌کند

قراری نیست،

مدام حوصله‌ام سر می‌رود

انگار اتاق پر از تیغ و سوزن و سنجاق است

حتی در همین لحظه با خودم می‌گویم:
برای چه می‌نویسی؟

اما باز می‌خواهم غروری خلق کنم

تا از درونی که صدایی ندارد، فریاد بزنم:

من هم سیاه هستم و خدا دوستم دارد

و سیاهی بد نیست

و روزی خواهد رسید که تک تک آفرینشِ خدای من به عشق خواهند رسید

من این قول را قبل از خلقت از خداوند گرفته‌ام و به آن ایمان دارم

هر چند هنوز روز و شب را با هم اشتباه می‌گیرم

تاریخ نوشتن: 28/1/1403 سه‌شنبه

ساعت نوشتن: 20:52 دقیقه

کاش می‌شد حقیقت را جار زد…

من از تجربه‌ی یک فرش، به تار و پود فرش خزیدن تا

کم کم طعم به عرش رفتن را چشیدن

خدا، تنها کسی بود که می‌دانست من در کجا موهایم را باز کردم و بستم

او تنها رفیق شب‌های حتی بی‌خدایی…

من حکمتش را هنوز هم نمی‌دانم ولی با شناختی که از او دارم

می‌دانم لبخندی در راه است

خدای من، تنها معجزه‌گر زندگی من…

ای تنها کسی که زبانم لال می‌شود به وقت تعریف…

نمی‌دانی چقدر دوستت دارم

هر لحظه به انتظار دیدنت هزاران بار در خودم فرو می‌ریزم، می‌شکنم و خُرد می‌شوم

آخر نمی‌دانی چه دیدنی هستی تو… ای مهربان من…

اگر قرار بر نوشتن باشد، شاید قلم بیافتد یا شاید من توان نداشته باشم

پس ساده می‌گویم:

ای محرم اسرار من، می‌پرستمت…

تارخ نوشتن: 23/4/1403

ساعت نوشتن: 22:14 دقیقه

تو منظور مرا خوب می‌فهمی…

درست وقتی ساعت، خوردن قرص‌های اعصابت را یادآوری می‌کند

درست زمانی که معلوم نیست چندمین سیگارت را از سر بیکاری آتش می‌زنی

درست زمانی که از سر همان بیکاری قلم در دست می‌گیری

متنی خلق می‌شود که تو امیدواری بعدها در کنار عشقت، خدا؛ آن را بازخوانی کنی و جنجالی صورت بگیرد

ای ذوست قدیمی، ای همسفر لحظه به لحظه‌ی این جاده‌ها و ای کسی که من نمی‌دانم چه شد!

ای تنها عشق حقیقی و بی‌نظیر من…

ای تنها رازدار این دخترک کمر خم کرده…

ای تنها کسی که می‌فهمی مرا، هرچند یخ زده راه صاف قلبم تا قلبت

من هنوز هم امید دارم که روزی موهایم را نوازش می‌کنی

مرا می‌بوسی و در چشمانم نگاه می‌کنی و از قصه‌ی دوست داشتن برایم می‌گویی

و من، ایرادی ندارد اگر لیوان کنار دستمان را بشکنم

تو منظور مرا خوب می‌فهمی…

تاریخ نوشتن: 13/5/1403 شنبه

ساعت نوشتن: 19:55 دقیقه

تلخ بنوش…

پناه به یک تراژدی از بی‌مهری

دست‌های پینه بسته‌ی مردی که از فیلم‌های هندی به قهقهه پناه برده بود؛

آنقدر زبر بود که دخترک صورتش را پس می‌زد

دخترک ناز می‌کرد و پدر جان می‌داد

به راستی چرا دخترک نمی‌فهمید، پدر برای سیر کردن شکم و آسایش تک فرزندش این چنین خمیده شده؟

مسئله فقر پدر بود یا فقر دختر؟

راستی مادر کجاست؟

من مادر قصه را، در بیمارستان، درست زمان زایمان، از شعر حذف کردم

مگر یک مرد چقدر می‌تواند هم پدر باشد هم مادر و شاهد گستاخی‌های ریشه‌ی وجودش؟

این هم از بدجنسی من است، او را تنها در این شعر رها کردم

به همراه دختری پر توقع و افاده‌ای شاید…

تظاهر به چیزی که نیست در قهقرای وجود دخترک نقش بسته و با این نقش، نقشه‌های پدر را نقش بر آب می‌کند

خُب قرار نیست همیشه آخر داستان خوب تمام شود

پیرمرد زانو می‌زند و داستان پایان می‌گیرد

تاریخ نوشتن: 24/5/1403

ساعت نوشتن: 10:42 دقیقه

انتظار…

حال من خوب نیست…

مُدام بین استقامت شدید و بی‌هوشی گذرانم

هم استقامت شدید درد دارد

هم بی‌هوشی…

و، انتظار…

و خدایی که پاسخ نمی‌دهد

و منی که نمی‌دانم حکمت چیست!

و دوباره بین استقامت شدید و بی‌هوشی مُردد می‌شوم

و هم استقامت شدید درد دارد

و هم بی‌هوشی…

من یکی را انتخاب می‌کنم و می‌میرم

و حس می‌کنم حالم از قبل بدتر است

و بعد به خدایی فکر می‌کنم که چرا اینچنین بی‌رحم است

و بعد می‌ترسم از فکری که کردم و طلب بخشش می‌کنم

و بعد یکی از هزار راه پیش رویم که چند تایی از آنها پررنگ ترند را انتخاب می‌کنم

این زندگی من است

تمام

تاریخ نوشتن: 4/8/1403

مکان نوشتن: شمال ایران

بی‌خدایی…

سیاهی لا به لای این انبوه سپیدی نقش بسته در محور شانه‌هایم را باور نکن

بی‌خدایی رسوب عجیبی بود

هرگز حتی تصورش را نمی‌کردم به چنین نقطه‌ای در زندگی برسم که حضور خدا در زندگی‌ام نقطه چین باشد

خوفناک است

این متن بیش از این ادامه ندارد

تا همین جایش آنقدر ترسیدم که نزدیک است جوهر روحم خشک شود

 

 

بخوان مرا…

خدا از من عبور نمی‌کند

پدر، مادر از من عبور نمی‌کنند

من آیینه‌ای از خودت هستم یار

کمی کوتاه‌تر، کمی نهیف‌تر، کمی ضعیف‌تر

من ابهامی ندارم از ضعف در برابر تو دوست قدیمی

یکبار با تو مرگ و خون و سرطان و نیستی و ترس و فلاکت را تجربه کرده‌ام

یکبار با هم بیماری را تجربه کرده‌ایم

جنون و خون و وحشت از شخص شخیص تو خدای مهربان من

دنیا به کام من می‌چرخد

من می‌دانم

مزه‌ی فراموشی نمی‌دهد این ابتدا و این عشق و این خلقت…

و من از فراسوی بام این اتاق کوچک واقع در خیابانی در زمین برایت می‌نویسم

درود بر تو

بر صبرت پروردگارا…

آفرین بر ما

بر عشقمان… بر عشقمان…

و از بودن‌ها و نبودن‌ها

از قطع و وصل صدا و تصویر و آیینه

از یاقی بودن و تسلیم شدن و سپردن تا بی‌نهایت…

 

در باور آن که دوست می‌پنداشتمش و لحن صدایش سبز آبی بود، من هنوز بی‌نظیرم…

شجاع، مهربان، قوی و درست شبیه خطی صاف؛ ادامه‌دار…

و ای تویی که در خط موازی من، شانه به شانه‌ام قدم زدی

از ماورای آغوشم پیدا شو و این فاصله و این فصل‌ها را رنگ بزن

و در آغاز آشناییمان باز عاشق من شو

که من محتاج این مُقدسم

به فرداها نَسِپارم…

تو جایز بخوان

که از مسیر و نبردی بسیار بسیار تلخ و سخت و خسته‌کننده می‌آیم زیبای من…

بخوان مرا…

 

دیوانگی…

دیوانگی اَمن است…

قرص، محکم…

در عالم دیوانگی کسی نمی‌تواند به تو آسیبی برساند

در دنیای دیوانگی گاهی تو پیکاسو می‌شوی، گاهی بتوون، گاهی سوپور و گاهی آشپز…

همه فَن حریفی…

دنیا هر سازی که بزند می‌توانی با آن ساز برقصی

برای همین می‌توانی به مسیر خود ادامه دهی…

غمگین می‌شوی و آنن خوشحال…

من سالها پیش خیال می‌کردم دیوانگی را تجربه کردم اما امروز می‌فهمم دیوانگی چیست…

با هر چیزی زیاد کلنجار نمی‌روی چون یک دیوانه زود حوصله‌اش سر می‌رود و از این شاخه به آن شاخه می‌پرد

نهایتاً روی مسئله‌ای چند ساعتی تمرکز می‌کنی و بعد سراغ مسئله‌ی بعدی می‌روی

دیوانه که باشی توقعی نداری

حتی از خودت

و این اوج آرامش است

تازه با دنیا همسو می‌شوی و مثل اسپند بالا و پایین نمی‌پری که بفهمی، می‌گذاری تا به وقتش خدا خودش به تو بگوید

اگر دنیا آرام شد که خب

اگر نشد به درک

تازه اگر آرام شد، شاید تو در آن هنگام در عالم درک باشی و اگر نشد شاید تو در دنیای جنجال خوشحال باشی

خلاصه آزادی…

دیوانگی عالمی دارد

دیوانگی قشنگترین اتفاق است و بس

من دیوانگی را دوست دارم

چون هیچ اتفاقی بیشتر از دیوانگی حال مرا خوب نکرد

درود بر تو دیوانگی…

درست‌ترین کار قشنگ من…

ترس، استرس و اضطراب، خشم پنهان و وسواس فکری در حال حاضر کوله بار من است

جالب است بدانی با دیوانگی همه‌ی اینها خوب می‌شود

چرا که یک دیوانه همه کار می‌کند

آزاد است

عصبانیت خود را بیرون می‌ریزد

می‌خندد

فکر می‌کند

داد می‌زند

گریه می‌کند

غمگین می‌شود

من باید دیوانگی را بیشتر زندگی کنم

اینجا در این دیوانه‌خانه چه کاری بهتر از دیوانگی؟

در این سرزمین عجایب تنها راه زیستن و نابود نشدن عجیب بودن است

و دیوانگی یعنی عجیب بودن…

نگذار کسی حالت بعدی تو را حدس بزند

جواب های همیشه هووی نیست

گاهی جواب های های است

گاهی هووی

گاهی هِی

گاهی هُی

گاهی خنده

و گاهی…

دیوانه باش که دیوانگی عالمی دارد…

ببین دوست من…

راه‌های رسیدن به خدا زیاد است…

یا با زبان خوش عاقبت به خیر می‌شویم یا با چَک و لگد…

نگران نباش

آفرین خدای من…

 

 

تمام شدم ای نور…

در گوشه‌ای از ذهن و قلبم

به انتظار تو نشسته‌ام،

نیامدی، نیامدی، نیامدی، تمام شدم…

چرا حتی نقطه‌های سیاه هم برای من ناز می‌کنند؟

منی که سحرناز نام دارم

حتی آب مهربان هم نامهربان میشود؟

حتی عجله هم عجله نمی‌کند؟

حتی سایه‌های نور هم فراری‌اَند از من

و این دایره‌ی تکرار من شده

چرا نمی‌آیی؟

چرا معجزه نمی‌کنی؟

تا کجا ادامه دهم؟

لیوان صبرم لبریز شده، نمی‌بینی؟

منتظر چه هستی؟

 

 


ببین چگونه دوستت دارد

تو برده‌ی رویای خویشتنی

بخواهی نخواهی خواهی رسید

خدا از این مهربان‌تر؟

خدا از این بامعرفت‌تر؟

تو رستگاری و خدایت اوست

تو بمیری، قاتلت اوست…

تو که می‌دانی بی عشق جهان یعنی، یک چرخش بی‌معنی…

پس نگران چه هستی؟

رها باش…

 

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا