آثار نویسندگان دیگر | Other Artist's Words

یه عده میگن حضرت موسی،
یه عده هم میگن موسی…
در هر صورت گفته شده وقتی این ش
“اَرَنی” یعنی ببینمَت…
در جواب میشنوه:
“لَن تَرانی” یعنی هرگز نخواهی
حالا سه شاعر ما، سه دیدگاه متف
سعدی نگاه عاقلانه داره، میگه:
چو رسی به طورِ سینا
“اَرَنی” مگو و بُگذر
که نیارزد این تمنا
به جوابِ “لَن تَرانی”
حافظ نگاه عاشقانه داره، میگه:
چو رسی به طورِ سینا
“اَرَنی” بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو
نه جوابِ “لَن تَرانی”
مولانا دیدگاه عارفانه داره، می
“اَرَنی” کسی بگوید
که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه
چه “تَری” چه “لَن تَرانی”
حالا من (سحرناز ایزدیکیا) دیدگاه تاریکی دارم، می
خدا…
“دَم” را خدا بگوید
“عشق” را خدا بگوید
“اَرَنی” خدا بگوید
باز هم خدا بگوید…

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم،
نه سلامم نه علیکم،
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی،
نه چنینم که تو خوانی
و نه آن گونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم،
نه زمینم،
نه به زنجیر کسی بسته و نه برده
نه سرابم،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم،
نه فرستاده پیرم،
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه
نه جهنم، نه بهشتم
چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفت
نه نوشتم،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوش
حقیقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به های است و نه هو،
نه به این است و نه او،
نه به جام است و سبو…
گر به این نقطه رسیدی به تو سر
تا کسی نشنود آن راز گهربار جها
آنچه گفتند و سرودند تو آنی …
خود تو جان جهانی،
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خ
تو ندانی
که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی
همه جا تو
نه یک جای ،
نه یک پای،
همهای
با همهای
همهمهای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفهی چون
به تو سوگند که این راز شنیدی
نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی،
نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبوئی،
خود اوئی،
بهخود آی
تا به در خانهی متروک هر کَس ن
و به جز روشنی شعشعهی پرتو خو
هیچ نبینی
و گل وصل بچینی
بهخودآ…
مولانا جلال الدین رومی بلخی

عاشق شدهام بر تو، تدبیر چه فر
از راه صلاح آیم، یا از ره رسوا
تا جان و دلم باشد من جان و دلت
یا من به کنار افتم یا تو به می
سعدی شیرازی

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه
غافل از آنکه خدا هست در اندیشه
مولانا جلال الدین رومی بلخی

آنجا که دل نسوخت
نتوان خرید و نتوان فروخت
مولانا جلال الدین رومی بلخی

چشم خود بستم که چشم مستش ننگر
ناگهان دل داد زد : دیوانه ! من
مولانا جلال الدین رومی بلخی

نکرده گُنه در این جهان کیست بگ
آن کَس که گُنه نکرد چون زیست ب
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
امید مجدانی

من اگر خوبم اگر بد
تو برو خود را باش
سهراب سپهری